<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>ستاره </title>
<link>https://staar.blogfa.com</link>
<description>ستاره‌ای در کران </description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 03 Oct 2026 16:55:06 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>۳۱ / الکی²</title>
<link>https://staar.blogfa.com/post/36</link>
<description></description>
<pubDate>Sat, 03 Oct 2026 16:55:06 +0330</pubDate>
<dc:creator>staar</dc:creator>
<guid>staar.blogfa.com/post/36</guid>
</item>
<item>
<title>۳۰ / الکی </title>
<link>https://staar.blogfa.com/post/35</link>
<description>گریه‌م میاد کاش بارون قطع نمیشد چرا انقدر واکنش بقیه برام مهمه ؟ اگه نفر آخر کنکور میشدم ولی مامان و بابام ذوق میکردن بخدا که راضی بودم فکر میکردم جواب کنکور رو دیدن و پروسه‌ای که داره طولانی تر باشه ولی کلا ۵ دقیقه بود همه فهمیدن، صحبت کردیم و تموم شد. و حالا دقیقا مثل شب‌های قبلیه. فقط من دارم گریه میکنم و ناراحتم نمیدونم فشار چیه که داره تخلیه میشه ولی کاش الان خوشحال بودم و امیدوار یه موقع هایی فکر میکنم با این روحیه نمیتونم آینده‌ی خوبی داشته باشم، تو</description>
<pubDate>Sat, 03 Oct 2026 16:18:58 +0330</pubDate>
<dc:creator>staar</dc:creator>
<guid>staar.blogfa.com/post/35</guid>
</item>
<item>
<title>۲۹ / رتبه‌ی کنکور </title>
<link>https://staar.blogfa.com/post/34</link>
<description>نمیدونم چرا خنثی‌م نه خوشحال نه ناراحت ولی اینکه مامانم خوشحال شد، خوشحالم میکنه 💘</description>
<pubDate>Sat, 03 Oct 2026 14:59:54 +0330</pubDate>
<dc:creator>staar</dc:creator>
<guid>staar.blogfa.com/post/34</guid>
</item>
<item>
<title>۲۸ </title>
<link>https://staar.blogfa.com/post/33</link>
<description>بالاخره بعد از مدت ها .. کلی چیز میز میخواستم بنویسم ولی اصلا نمیشد، جمله‌بندی هام خراب میشد. با اینکه دوست داشتم اون صحبت ها تو وبلاگم باشه، ولی خب نشد 🥲 امروز ‌برای کاری بیرون بودم، داشتم با یه خانومی صحبت میکردم. پرسید که کار تیمی رو خوب انجام میدی ؟ درون گرایی ؟ و خیلی رندوم گفت زود گریه‌ت میگیره؟ واقعا اون لحظه ترسناک شده بود خانومه چطوری از دو تا دونه سوال فهمید اینو ؟ در تایید جوابش، امروز وقتی اون ویدئویی رو دیدم که پسره رتبه ی ۲ شده بود و کنار</description>
<pubDate>Sat, 03 Oct 2026 13:57:16 +0330</pubDate>
<dc:creator>staar</dc:creator>
<guid>staar.blogfa.com/post/33</guid>
</item>
<item>
<title>۲۷ </title>
<link>https://staar.blogfa.com/post/30</link>
<description>از منتظر موندن متنفرم 🚶🏻‍♀️ از اینکه هی هر ثانیه چک کنم ببینم که جواب پیامم رو داد ؟ زنگ زد ؟ اومد ؟ واقعا متنفرم</description>
<pubDate>Tue, 29 Sep 2026 12:39:36 +0330</pubDate>
<dc:creator>staar</dc:creator>
<guid>staar.blogfa.com/post/30</guid>
</item>
<item>
<title>۲۶ / ذوق زیاد</title>
<link>https://staar.blogfa.com/post/29</link>
<description>یه پوستر درست کردم برای تدریس عربی و مشاوره تحصیلی وقتی تو کانال گذاشتنش خیلی ذوق کردم 🫠 این روزها واقعا دارم خدا خدا میکنم که فرهنگیان بشه اگه نشه واقعا دیگه هیچ امیدی ندارم و احساس شکست میکنم از کلاس هفتم گفتم فرهنیگان تا الان امروز سر ناهار داشتیم برای بار هزارم مزایای فرهنیگیان رو به هم میگفتیم. یه لحظه گفتم اگه نشه چی؟ افسردگی میگیرم و آینده‌م رو تباه میبینم 🚶🏻‍♀️ فعلا یکی پیام داده که ریاضی نهم هم تدریس میکنید ؟ خودم که اوکی‌م ولی باز نظر مامانمم</description>
<pubDate>Thu, 24 Sep 2026 21:08:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>staar</dc:creator>
<guid>staar.blogfa.com/post/29</guid>
</item>
<item>
<title>۲۵ / اول مهر </title>
<link>https://staar.blogfa.com/post/28</link>
<description>مامانم تعریف میکرد، سارا وقتی پیش‌دبستانی بود صبح ها لج میکرد و میگفت نمیرم حالا چرا ؟ چون که سارا میگفته نرگس میره مدرسه و مشق داره ولی من مشق و تکلیفی ندارم 😑😂 حتی مامانم میگه تو دبستان، مامانم میگفته بابا ۲۸ اسفند رو نمیخواد بری مدرسه ولی من اصرار داشتم که برم 🚶🏻‍♀️ حالا همین من که به اصرار ۲۸ اسفند هم میرفتم مدرسه، سال دهم یازدهم و دوازدهم خیلی رندوم از بعد عید دیگه مدرسه نمی‌رفتم دلیلش هم اینکه از مدرسه و بچه‌‌ها خسته میشدم و به نظرم مدرسه دیگه</description>
<pubDate>Tue, 22 Sep 2026 19:15:18 +0330</pubDate>
<dc:creator>staar</dc:creator>
<guid>staar.blogfa.com/post/28</guid>
</item>
<item>
<title>۲۴ / چرا اینطوریه ؟</title>
<link>https://staar.blogfa.com/post/27</link>
<description>زندگی یسری‌ها خیلی سخته خیلی خیلی سخت و پیچیده و پرماجرا چرا ؟ چرا یسری ها انقدررر سختی میکشن ؟ چند دقیقه ی پیش با یه خانومی صحبت میکردم میگفت ۲۰ سال پیش، با دخالت های مادرشوهرش طلاق میگیره ۳ تا بچه داشتن و این مادرشوهر در غیاب مادر، انقدر بد میگه از این مادر که الان دخترش حتی حاضر به دیدن یا پیام دادن به مادرش نمیشه میگه بعد از طلاق بچه‌هام رو به من ندادن و تا ۴ ۵ سال گریه و زاری میکردم چی میشه که زندگی یسری ها اینطوری پیش میره ؟ نمیگم همه ی زندگی ها</description>
<pubDate>Tue, 22 Sep 2026 16:57:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>staar</dc:creator>
<guid>staar.blogfa.com/post/27</guid>
</item>
<item>
<title>موقت / اهدای کتاب های کنکور انسانی </title>
<link>https://staar.blogfa.com/post/26</link>
<description>از پایه دهم تا دوازدهم کتاب های کاملا نو ، در حد نو و استفاده شده البته استفاده شده ها تست سفید هم داره مثلا نصف استفاده شده، نصف نو مونده اگه کسی رو می‌شناسید که واقعااا نیاز داره و نمیتونه تهیه کنه یا میخواد با قیمت خیلی کم کتاب ها رو تهیه کنه ، ممنون میشم بگید 🙏🏻</description>
<pubDate>Tue, 22 Sep 2026 12:06:19 +0330</pubDate>
<dc:creator>staar</dc:creator>
<guid>staar.blogfa.com/post/26</guid>
</item>
<item>
<title>۲۳ / مُردن</title>
<link>https://staar.blogfa.com/post/25</link>
<description>داشتم تو گوشی می‌چرخیدم که یه آهنگ از حمید هیراد رو شندیم باورم نمیشه که نیست یکی نیست خیلی عجیب و ترسناکه دقیق که بهش فکر میکنم واقعا میترسم دیگه نیست جسمش نیست صداش نیست لبخندش نیست حرف زدن هاش نیست و ترسناک تر اینه که تو همه‌ی اینا رو یادت میره من دیگه یادم نیست صدای مادربزرگم رو دیگه چهره‌ش رو یادم نیست دیگه اون بویی که خونه‌‌ش داشت رو یادم نیست اون خونه ای که هر روز میرفتیم و تابستون‌ها آب بازی میکردیم دیگه نیست اون مبل های سبز اون ماکارانی های</description>
<pubDate>Mon, 21 Sep 2026 21:29:39 +0330</pubDate>
<dc:creator>staar</dc:creator>
<guid>staar.blogfa.com/post/25</guid>
</item>
</channel>
</rss>
