۲۳ / مُردن
داشتم تو گوشی میچرخیدم که یه آهنگ از حمید هیراد رو شندیم
باورم نمیشه که نیست
یکی نیست
خیلی عجیب و ترسناکه
دقیق که بهش فکر میکنم واقعا میترسم
دیگه نیست
جسمش نیست
صداش نیست
لبخندش نیست
حرف زدن هاش نیست
و ترسناک تر اینه که تو همهی اینا رو یادت میره
من دیگه یادم نیست صدای مادربزرگم رو دیگه چهرهش رو یادم نیست
دیگه اون بویی که خونهش داشت رو یادم نیست
اون خونه ای که هر روز میرفتیم و تابستونها آب بازی میکردیم دیگه نیست
اون مبل های سبز اون ماکارانی های خوشمزه هیچ کدوم نیستن
و من حتی یادم نیست مادربزرگم چه سال و چه ماه و چه روزی فوت کرده
چند وقت پیش داشتیم حرف میزدیم، بابام گفت مامان جون کِی فوت کرده بود ؟
چقدر ما بدیم
چطوری این تاریخ رو باید یادمون بره ؟ چطوری طاقت میاریم که دیگه اون آدم نباشه و ما باشیم ؟
یادمه کلاس دهم زنگ آخر کلاس ادبیات داشتیم و با بچه ها داشتیم شعر میگفتیم
من یکی دو بیت گفتم و خیلی خوب درومد
تو سرویس کتاب ادبیات دستم بود و تو لغات آخر کتاب داشتم میچرخیدم که یه قافیه ی خوب پیدا کنم
رسیدن خونه بابام زودتر اومده بود
خیلی یهویی گفت مامان جون فوت شده باید بریم نائین
چرا انقدر یهویی میرن ؟
یه هفته قبلش وسایل مامان جونم رو آورده بودیم انباری خونهمون تا چند وقت بعدش ببریم نائین
اما خب دیگه اون وسائل صاحب نداشتن
ولی من واقعا یادم میره
یادم میره که یه روزایی همچین آدمایی تو زندگیم بودم
چقدر بی رحم
واقعا مرگ رو نمیتونم درک کنم
یعنی چی که یکی میره و دیگه نیست ؟