ستاره

ستاره‌ای در کران

  • خانه
  • پروفایل
  • آرشیو
  • نوشته‌ها

۲۵ / اول مهر

سه شنبه ۳۱ شهریور ۱۴۰۵، 22:45

مامانم تعریف میکرد، سارا وقتی پیش‌دبستانی بود صبح ها لج میکرد و میگفت نمیرم

حالا چرا ؟

چون که سارا میگفته نرگس میره مدرسه و مشق داره ولی من مشق و تکلیفی ندارم 😑😂

حتی مامانم میگه تو دبستان، مامانم میگفته بابا ۲۸ اسفند رو نمیخواد بری مدرسه ولی من اصرار داشتم که برم 🚶🏻‍♀️

حالا همین من که به اصرار ۲۸ اسفند هم میرفتم مدرسه، سال دهم یازدهم و دوازدهم خیلی رندوم از بعد عید دیگه مدرسه نمی‌رفتم

دلیلش هم اینکه از مدرسه و بچه‌‌ها خسته میشدم و به نظرم مدرسه دیگه سیاه و کثیف میشد، حتی به میز ها هم که دست میزدم احساس میکردم کثیفه ( هر زنگ تفریح میرفتم و دست هام رو میشستم 😑 ) دیگه انقدر مدرسه نمی‌رفتم که زنگ هم نمی‌زدن

امیدوارم که امسال سال خوبی رو بگذرونن همه ی دانش آموزا، به سلامتی برن و برگردن، اگه از طرف بچه ها و معلم ها اذیت میشن امسال کمتر بشه و سال راحتی رو بگذرونن 🫶🏻

درس سارا
nrgs

۲۴ / چرا اینطوریه ؟

سه شنبه ۳۱ شهریور ۱۴۰۵، 20:27

زندگی یسری‌ها خیلی سخته

خیلی خیلی سخت و پیچیده و پرماجرا

چرا ؟ چرا یسری ها انقدررر سختی میکشن ؟

چند دقیقه ی پیش با یه خانومی صحبت میکردم میگفت ۲۰ سال پیش، با دخالت های مادرشوهرش طلاق میگیره

۳ تا بچه داشتن

و این مادرشوهر در غیاب مادر، انقدر بد میگه از این مادر که الان دخترش حتی حاضر به دیدن یا پیام دادن به مادرش نمیشه

میگه بعد از طلاق بچه‌هام رو به من ندادن و تا ۴ ۵ سال گریه و زاری میکردم

چی میشه که زندگی یسری ها اینطوری پیش میره ؟

نمیگم همه ی زندگی ها آرومن ولی بعضیا چیزهای خیلی عجیبی رو میگذرونن

یا یه معلم داشتیم میگفت شوهرم شهید شد تو جنگ ۸ ساله و بعد از شهادت همسرم متوجه شدم باردارم. دخترم که ۱۶ ساله شد دوباره ازدواج کردم.

از ازدواج دومش ۲ یا ۳ تا بچه داشت. یکی از این بچه ها ۱۸ ساله شد و دانشگاه شریف قبول شد ولی به چند روز نکشیده بنده خدا سکته کرد و فوت کرد. یکی از بچه هاشم وقتی دو ساله بوده فوت شده 🥲 یعنی داغ دو تا بچه و همسر و مادر.

این همه سوگ و مصیبت رو یه آدم چطوری میتونه تحمل کنه ؟

اول مادرش فوت کرد به فاصله ی ۵۰ روز بعد پسر ۱۸ ساله‌ش ( دور از جون همه ) فوت کرد.

وقتی خبر رو بهش دادن تو کلاس مدرسه ی ما بود. بعد از ۲ سال وقتی دوباره اومد مدرسه ی ما و توی اون کلاس، گفت حالم بد میشه و نمیتونم درس بدم...

نمیدونم حکمت‌ش چیه

ولی امیدوارم هیچکسی زندگی انقدر سختی رو تحمل نکنه 🫠

تا اگه سختی هم دید بعدش یه خوشی داشته باشه که جبران کنه

همینطوری
nrgs

موقت / اهدای کتاب های کنکور انسانی

سه شنبه ۳۱ شهریور ۱۴۰۵، 15:36

از پایه دهم تا دوازدهم

کتاب های کاملا نو ، در حد نو و استفاده شده

البته استفاده شده ها تست سفید هم داره مثلا نصف استفاده شده، نصف نو مونده

اگه کسی رو می‌شناسید که واقعااا نیاز داره و نمیتونه تهیه کنه یا میخواد با قیمت خیلی کم کتاب ها رو تهیه کنه ، ممنون میشم بگید 🙏🏻

nrgs

۲۳ / مُردن

سه شنبه ۳۱ شهریور ۱۴۰۵، 0:59

داشتم تو گوشی می‌چرخیدم که یه آهنگ از حمید هیراد رو شندیم

باورم نمیشه که نیست

یکی نیست

خیلی عجیب و ترسناکه

دقیق که بهش فکر میکنم واقعا میترسم

دیگه نیست

جسمش نیست

صداش نیست

لبخندش نیست

حرف زدن هاش نیست

و ترسناک تر اینه که تو همه‌ی اینا رو یادت میره

من دیگه یادم نیست صدای مادربزرگم رو دیگه چهره‌ش رو یادم نیست

دیگه اون بویی که خونه‌‌ش داشت رو یادم نیست

اون خونه ای که هر روز میرفتیم و تابستون‌ها آب بازی میکردیم دیگه نیست

اون مبل های سبز اون ماکارانی های خوش‌مزه هیچ کدوم نیستن

و من حتی یادم نیست مادربزرگم چه سال و چه ماه و چه روزی فوت کرده

چند وقت پیش داشتیم حرف میزدیم، بابام گفت مامان جون کِی فوت کرده بود ؟

چقدر ما بدیم

چطوری این تاریخ رو باید یادمون بره ؟ چطوری طاقت میاریم که دیگه اون آدم نباشه و ما باشیم ؟

یادمه کلاس دهم زنگ آخر کلاس ادبیات داشتیم و با بچه ها داشتیم شعر می‌گفتیم

من یکی دو بیت گفتم و خیلی خوب درومد

تو سرویس کتاب ادبیات دستم بود و تو لغات آخر کتاب داشتم میچرخیدم که یه قافیه ی خوب پیدا کنم

رسیدن خونه بابام زودتر اومده بود

خیلی یهویی گفت مامان جون فوت شده باید بریم نائین

چرا انقدر یهویی میرن ؟

یه هفته قبلش وسایل مامان جونم رو آورده بودیم انباری خونه‌مون تا چند وقت بعدش ببریم نائین

اما خب دیگه اون وسائل صاحب نداشتن

ولی من واقعا یادم میره

یادم میره که یه روزایی همچین آدمایی تو زندگیم بودم

چقدر بی رحم

واقعا مرگ رو نمیتونم درک کنم

یعنی چی که یکی میره و دیگه نیست ؟

همینطوری
nrgs

۲۲ / امام رضا 🤍

پنجشنبه ۲۶ شهریور ۱۴۰۵، 18:26

سه‌شنبه صبح رسیدیم مشهد

سفر زیارتی اینطوریه که اصلا وقت نیست، همه‌ش بدو بدوعه

از ساعت ۱۰ تا ۱۳ و ۱۷ تا ۲۰ میریم حرم

حرم پره از تازه عروس دومادها که دارن عکاسی میکنن 🥺 خیلی نازن

عرب‌ها هم زیادن و کلا فرق دارن با ما . خیلی شلوغ و پر سر و صدا و پر هیجانن. عادی که حرف میزنن انگار دارن دعوا میکنن با هم. شیوه ی تربیتی بچه هاشون هم با ما کلا فرق داره، خیلی عادی بچه‌ش رو دعوا میکنه یا بشگون‌ش ( کتک هم شاید ) میگیره. من خجالت میکشم میبینم این کاراشون رو ولی خب واسه اونا مهم نیست دیگه 😂

دیشب رفتیم بازار، یه بازار جدید. تا قبلش میرفتیم بازار رضا ولی این دفعه رفتیم بازار جنت. هر وقت میریم بازار رضا سردرد میگیرم انقدر که شلوغه و پر سروصدا و طلایی. همه چی طلاییه و قرمز ( زرشک و نبات ) بهش فکر میکنم هم سرم گیج میره

و بازار رضا واقعا بنداز بندازه. مامانم چند وقت پیش میخواست عبا بخره آقاعه گفت این کار ۱ ملیون. رفتیم و مامانم پسندید، یهو آقاعه برگشت گفت این ۲ ملیونه 😑 اون کار ۱ ملیون بود نه این( دروغ). دبّه کرد یهو. ما هم گفتیم نمیخوایم و اومدیم بیرون آقاعه گفت باشه تو بیا ۸۰۰ میدم ...

یا اولش میگن ۱۰۰ هزار تومن و تو نمیخری تا ۱۰ هزار تومن هم پایین میان 😐 یه چیزی میندازه، اگه اولین بارت باشه با همون قیمت خرید میکنی و اون خوش به حالش میشه

اصلا معلوم نیست قیمت واقعی کالاش چنده

ولی بازار جنت خوب بود. هم شلوغی‌ش کمتر بود و هم طلایی نبود

اما خب قیمت ها واقعا سرسام آوره 🚶🏻‍♀️

عربا وقتی فارغ‌التحصیل میشن میرن حرم امام حسین و اونجا جشن میگیرن، امروز یه دختر عرب بود، با کلاه و لباس مخصوص اومده بود تا عکس بگیره 🤌🏼 کلا حرم پر بود از عکاس. حتی یه زن و شوهر عرب هم اومدن بودن واسه عکاسی، مثل تازه زوج های ایرانی

من میخواستم نتیجه‌ی کنکورم رو تو حرم ببینم و بعد اگه خوب شد شیرینی بدیم 🫠 ولی خب نمیدونم چی شده که چند روز عقب انداختن. فکر کنم تا آخر عمر تو دلم بمونه که بخاطر دو سه روز اختلاف نتونستم تو حرم ببینم

البته خودم دارم سخت میگیرما وگرنه دلیل خاصی نداره که حتما تو حرم ببینی. بیشتر که فکر میکنم شاید تو خونه حتی راحت تر هم باشه ولی خب 🥲

اینم بگم و تموم. یکی بود ۴ سال پیش مجازی با هم دوست شدیم، حالا فردا میخوایم هم رو برای اولین بار تو حرم ببینیم. خیلی استرس دارم و نمیدونم باید چیکار کنم 🚶🏻‍♀️

روزمره
nrgs

۲۱ / کجا رفتن ؟

یکشنبه ۲۲ شهریور ۱۴۰۵، 22:17

یسری وبلاگ هست که مثلا آخرین نوشته‌ش واسه ۱۴۰۲ هست یا ۱۳۹۹ یا حتی قدیمی تر

دلم میخواد بدونم الان کجان ؟ چیکار میکنن ؟

دوست دارم نوشته های قدیمی‌شون رو بخونم

مثلا دختری که سال ۱۳۹۲ کنکوری بوده و شرح درس‌ش رو نوشته

احساس میکنم اون موقع مردم مهربون تر و ساده تر بودن

نمیدونم شایدم نه

در کل حس خوبی میدن بهم این وبلاگ ها و یه حس غم، نکنه این فرد که از سال ۹۳ تا ۴۰۳ نوشته داره دیگه نباشه ؟ این خانومی که واسه دخترش نامه مینوشته حالش خوبه هنوز ؟ دخترش این نامه ها رو خونده ؟ اون دختری که سال ۹۲ کنکور داده به آرزوش رسید ؟

روزمره
nrgs

۲۰ / تموم شد و رفت

یکشنبه ۲۲ شهریور ۱۴۰۵، 21:48

کلاس هشتم معدلم شده بود ۱۸ و ۲۵ اگه درست یادم باشه

خودم که خیلی خوشحال بودم ولی وقتی تو مدرسه بچه ها از هم معدل هاشون رو پرسیدن، شروع کردم به مقایسه کردن خودم با بقیه، با کسی که معدل‌ش ۲۰ شده

من فیزیک و ریاضی و شیمی رو با گریه میخوندم و نمره‌ی عالی‌م میشد ۱۶

طبیعتا با سه چهار تا نمره ی ۱۶ نمیتونستم حتی معدل بالای ۱۹ داشته باشم

جدای از این، من واقعا درس نمیخوندم فقط شب امتحان اون هم با گریه

ولی خب هی مقایسه میکردم

و یادمه که یسری حرف پخش شده بود درباره ی این بچه ها که معدلشون ۲۰ یا ۱۹.۹۹ میشد، که اینا همه‌ش درس میخونن و حتی با گوشی بلد نیستن کار کنن و فلان بازیگر رو گروه موسیقی رو اصلا نمی‌شناسن و اصلا تفریح ندارن و ... ( آخرش هم معلوم شد چرت و پرته این حرف‌ها )

منم هی این حرف ها رو تکرار میکردم تا کمتر ناراحت باشم

کلاس نهم به خودم قول دادم معدل‌م بالای ۱۹ بشه

واسه شیمی، خودم رو خفه کردم. آخرش هم شدم ۱۸ و معدلم شد ۱۹.۲

مامانم به شدت خوشحال شد، حتی از خودمم بیشتر

ولی خوشحالی واسه معدل بالای ۱۹ چند ساعت بیشتر نبود

چون آتوسا معدل‌ش شده بود ۱۹.۵ و ناراحت بود

به خودم گفتم تو واسه ۱۹.۲ انقدر خوشحالی ولی یکی واسه ۱۹.۵ گریه میکنه و ناراحته ( در صورتی که من از ۱۸.۵ رسیده بودم به ۱۹ ولی اون از ۱۹.۷۵ اومده بود به ۱۹.۵ )

مامانم میگه تو توی دبستان هم خیلی درس نمیخوندی واسه همین ما شک داشتیم که آزمون تیزهوشان بدی یا نه و تقریبا میشه گفت کاملا مطمئن بودن که قبول نمیشم

وقتی قبول شدم گفتن میخوان من سال هفتم رو توی تیزهوشان بخونم و اگه از پسش بر نیومدم من رو بذارن یه مدرسه‌ی دیگه ( پیش‌فرض‌شون این بود که نمیتونم تو سمپاد دووم بیارم )

الان که فکر میکنم شاید بخاطر همین مامانم خیلی ذوق اون معدل ۱۹.۲ رو کرد

بعد از اون معدل ۱۹ دیگه خیلی درس خوندم

حتی میگفتم (و الانم میگم) که درس خوندن رو دوست دارم

ولی نمیدونم واقعا دوسش دارم ؟ یا چون چیز دیگه ای ندارم میخوام همین یه مورد رو حداقل حفظ کنم ؟ میخوام بگم من بخاطر این مدرسه همه چی رو گذاشتم کنار ولی نگاه کن درسم رو ؟

نمیدونم والا

کلاس دهم واقعا به پوچی رسیده بودم بابت این موضوع

و یه چیزی که خیلی ناراحتم کرد این بود که مامانم میگفت سارا هوش خیلی خوبی داره ولی نرگس تلاشش خوبه

شاید تعریف باشه ها ولی این جمله رو از سال نهم یا دهم هفته ای یه بار بشنوی، دیگه فکر نمیکنی تعریفه، فکر می‌کنی یه احمقی که به زور داری دست و پا میزنی تا یه رتبه ای رو تو آخرین مرحله به دست بیاری که نگن این هیچی بارش نیست، نگن نه درسش خوبه نه هنر و نه زبانش

واقعا از این جمله بدم میاد. یه بار به سارا گفتم، گفتم این جمله یعنی من احمقم ؟

سارا هم یه جوری به مامانم گفت که من این برداشت رو داشتم

مامانم هم هربار این جمله رو میگه بعدش میگه، نه اینکه تو باهوش نباشیا ولی خب تلاشت بیشتره

اصلا میخواستم یه چیز دیگه بگم که اینا یادم افتاد 🫠

میخواستم بگم واقعا مقایسه سمّه

مقایسه تا اونجا خوبه که پاشی یه کاری کنی و پیشرفت کنی، نه اینکه پیشرفتت رو ندید بگیری و ناراحت بشی

چند وقت پیش دوست مامانم که یه پسر هم‌سن من داره زنگ زده و لابه‌لای حرف ها پرسیده معدل نهایی نرگس چند شده ؟

مامانم میگه انقدر با ذوق پرسید فکر کردم معدل بچه‌ش خیلی خوب شده و درواقع میخواد یه جورایی پز بده

ولی بعد از اینکه مامانم معدلم رو گفته این صداش خیلی بغضی شده و ناراحت که آره پسر من اصلا خوب نشده

( این دوست مامانم یه موقع هایی به خونه زنگ میزد و من برمی‌داشتم میپرسید امروز چقدر درس خوندی ؟ )

انقدر مقایسه واسه چیه آخه ؟ بچه ی تو اصلا پسره و درس خوندن دختر و پسر فرق داره، رشته‌ش ریاضی، معدل و تراز رشته هامون فرق داره کلا

و درنهایت اگه این سؤال باعث میشه اعصابت خورد بشه چرا میپرسی اصلا ؟ 🚶🏻‍♀️بذار فکر کنی که بچه ی خودت بالاترین معدل رو داره

الان معلوم نیست چقدر اون روز به خودش و بچه‌ش سرکوفت زده

بعد وقتی یه چیزی گذشت، گذشت دیگه، تموم شد و رفت

پ.ن: فکر کنم بی ربط ترین جملات رو نوشتم اصلا ربطی به هم داشتن ؟ 🫠

آهان اینم یادم افتاد وقتی یکی میخواد به چیزی برسه ولی نمیتونه شروع میکنه به تخریب کسایی که به اون چیز مورد علاقه‌ش رسیدن مثلا چی میگه ؟ تقلب شده، جوابا رو از قبل داشته، پارتی بازی بوده و...

نمیگم اینا نیست قطعا هست ولی انقدر فراگیر نیست که

مثلا سارا تیزهوشان قبول شد هی میگفتن تقلب شد کیا ؟ کسایی که خودشون قبول نشده بودن

بچه هایی که قبول شده بودن چی میگفت؟ میگفتن سخت بوده، فلان سوال استاندارد نبوده و ....

تقلب هست پارتی بازی هست ولی در حد ۱۰ نفر نه کل سمپاد های کشور یا کل کنکوری های کشور که

درس روزمره دوست
nrgs

۱۹ / دست‌پخت

یکشنبه ۲۲ شهریور ۱۴۰۵، 21:14

امروز مامانم میگرن شده بود، یکم کمک کردم خونه رو مرتب کنیم، بعد پاستا درست کردم

واقعا خوش‌مزه شده بود

نمیدونم چون خودم درست میکنم خوشم میاد، یا واقعا انقدر خوب میشه

با اینکه سر ادویه ریختن کاملا حسی عمل میکنم و اندازه‌ی دقیق ندارم

تو غذا ها ماکارانی و پاستا، غذا با گوشت چرخ کرده، مرغ و غذا با بادمجون رو دیگه میشه گفت که بلدم

خورشت ها و آش و سوپ مونده هنوز و قاطی پلو

تازه امروز بر خلاف همیشه که هر غذا دو ساعت طول میکشید، پاستا رو تو نیم ساعت پختم 💆🏻‍♀️

من واقعا توقع دارم همه خیلی تعریف کنن از غذام، چون به نظر خودم شاهکار کردم 🫠

مامان و بابام که میگن خوب شده ممنون و سارا

اگه شانس بیارم سارا همین رو هم بگه، معمولا از هر غذا ۱۰ تا ایراد گیر میاره

اینکه انقدر از آشپزی ذوق میکنم یه بخشیش بخاطر علاقه‌ست و یه بخشیش بخاطر اینه که بالاخره بعد از چند سال دارم یه کار غیر از درس میکنم

کلاس ششم، هفتم و هشتم که کرونا بود و هیچ کاری نمیکردم

نهم هم که من تازه شروع کردم به درس خوندن و بازم کاری نکردم

و بعدش هم که کنکور

واقعا احساس میکنم به جز درس خوندن هیچ کار دیگه ‌ای بلد نیستم، هیچ استعدادی ندارم و اگه با درس به جایی نرسم هیچ کاری نمیتونم انجام بدم، نه مهارتی نه هنری نه ...

داشتم دیشب فکر میکردم که چند سال دیگه اگه خیلی بی‌پول شدم، حداقل‌ش اینه که میتونم پیاز داغ درست کنم یا غذای خونگی بپزم و بفروشم

آشپزی روزمره
nrgs

۱۸ / سرم رو بکوبم به دیوار

جمعه ۲۰ شهریور ۱۴۰۵، 23:54

یادم افتاد یکی دو هفته قبل از کنکور، وقتی درسم تموم میشد میشستم مسابقه‌ی سرآشپز رو میدیدم

تو اون یک ساعت انقدررر استرس میکشیدم 🚶🏻‍♀️چون میترسیدم الان خوابم دیر بشه و فردا نتونم به موقع بیدار بشم

هر پنج دقیقه ساعت رو چک میکردم

( و حالا که چقدر راحت و بی دغدغه میچرخم )

و چقدر شب ها سخت میخوابیدم. واقعا یسری شب ها قفسه سینه‌م سنگین میشد و فکر و خیال باعث می‌شد سریع خوابم نبره

واقعا یسری شب ها فکر نمیکردم که به صبح برسم و بتونم بیدار بشم

و چقدر سر این زود خوابیدن من حرص خوردم، مخصوصا موقع نهاییا و مخصوصا دهم

یادمه دهم، ساعت ۱۰ میرفتم که بخوابم ولی ساعت ۲ واقعا خوابم می‌برد. از ساعت ۱۰ تا ۲ شب، بی کیفیت‌ترین و سبک‌ترین خواب ممکن رو داشتم. با هر غلت زدن از خواب بیدار میشدم، نفسم تنگ بود و واقعا میخواستم سرم رو بکوبم به دیوار

چقدر به خودم فحش میدادم که بابا بگیر بخواب دیگه

و در نهایت چی شد ؟ دهم رو کلا حذف کردن 🙂

هعی خدایا

با یه غروری به خودم میگفتم که تو کنکور و جنگ رو پشت سر گذاشتی، دیگه مگه مشکلی میمونه که از پسش بر نیای ؟

بله؛ هزااار تا مشکل دیگه هست که کنکور در برابرشون هیچه

روزمره درس
nrgs

۱۷ / برای یاس

جمعه ۲۰ شهریور ۱۴۰۵، 20:49

یاس قشنگم، این رو بدون که از الان حاضرم هر کاری برات کنم که زندگی خوبی داشته باشی

حاضرم کلی کار کنم که اتاق قشنگی برات بسازم، بتونم آخر هفته ها ببرمت بیرون، بازی کنی و بهت خوش بگذره، بتونیم با هم راه بریم و من برات داستان بگم

تو تصوراتم تو یه دختر شیرین زبون و مهربونی، یه دختر عاقل و با اراده، یه دختری که هم مستقل هست هم وابسته

نمیدونم چطور منظورم رو برسونم ولی از اینکه به هم وابسته باشیم خوشم میاد، از این‌که پناه هم باشیم هم ..

یاس من، بدون که تمام تلاشم رو میکنم تا اذیت نشی، تا خونه بشه پناهگاه برات نه اینکه فراری بشی ازش

بدون تو درس هیچ وقت اذیتت نمیکنم، نه اینکه درس نخونی چون اون لازمه ( البته نمیدونم تو اون زمانه چقدر درس اهمیت داره، ولی برای رشد خودت باید حداقل هایی رو داشته باشی تو درس )

بدون که هر رشته ای بخوای رو میتونی بری، هر دانشگاهی ...

یاس، من واقعا نمیخوام دخترم افسرده باشه

امروز وقتی کیمیا رو دیدم که به زور فرستادنش تجربی و ۶ سال داره سرکوفت میخوره که چرا تیزهوشان قبول نشدی، قلبم مچاله شد

کیمیا واقعا دختر ماهیه، ولی از خانواده شانس نیاورده

دختری که هر هفته با ذوق اشعار حافظ رو حفظ میکرد و میخوند امروز تو جمع خانوادگی بخاطر فشار کنکور زد زیر گریه و مادرش نیومد بغلش کنه

مادر کیمیا میشه دختر عموی من ، چقدر بدم اومد ازت دختر عمو

حداقل برای حرف مردم میومدی دخترت رو بغل می‌کردی نه اینکه بخندی بهش

یاس، من واقعا سعی میکنم اینطوری نباشم

سعی میکنم مثل مامانم باشم

وقتی بحث کنکور شد بگم سلامت روان بچه‌م مهم‌تره

واقعا تو و سلامتی‌تو از هر چیزی برام مهم‌تره یاس ( 💘 )

یاس
nrgs

۱۶

سه شنبه ۱۷ شهریور ۱۴۰۵، 16:41

چه آسمون غرنبه‌ایه 🥺🤌🏼

واقعا صدای رعد و برق رو دوست دارم

با اینکه یکمم میترسم و احساس میکنم بمبه ولی دوسش دارم 🫠

کاش بارون هم بیاد

آسمون
nrgs

۱۵ / داستان یاس

سه شنبه ۱۷ شهریور ۱۴۰۵، 15:20

https://virgool.io/@parvaa/%D9%87%DB%8C%D8%A7%D9%87%D9%88%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D8%A7%D8%B1-%D8%AD%DB%8C%D8%A7%D8%B7-zgc29jjmlze8

لینک داستانی که واسه یاس نوشتم 🙂🫠

اگه دوست داشتید بخونید

یاس
nrgs

۱۴ / یاس 💘

سه شنبه ۱۷ شهریور ۱۴۰۵، 15:16

کلاس هشتم که بودم از اسم یاس خیلی خوشم اومد

خیلی اسم نازیه و مگولی و اکلیلیه 🤌🏼✨️

قطعی گفتم که اسم دخترم رو یاس میذارم

و تو جنگ بود فکر کنم، خواب دیدم که یه دختر کوچولو دارم

پیراهن چهارخونه‌ای پوشیده بود، موهاشم دوگوشی بسته بود اگه درست یادم باشه

و داشت از یه پله‌ای بالا می‌رفت و من مراقبش بودم

خیلی خواب واقعی بود

حتی تن یاس گرما داشت و من حسش میکردم

یادمه که یاس رو بغل کردم خیلی کوچولو و و ظریف بود

فکر کنم ۲ سال و نیم‌ش بود

و تو خواب بهم الهام شد که این یاسه و دختر تو

وقتی از خواب بیدار شدم واقعا احساس می‌کردم یه بچه دارم و باید بگردم دنبالش 🫠😂

میگم به شدت واقعی بود خوابه

بعد از اون خواب دیگه بدون هیچ شکی گفتم اسم دخترم یاسه

یه چیز عجیب که الان یادم افتاد

کلاس نهم تو مدرسه، کلاس داستان نویسی برامون گذاشتن و من شرکت کردم

باید یه داستان می‌نوشتیم در مورد تیمارستان و بیمار روانی

و حالا من چه داستانی نوشتم ؟ 😂 داستان یاس و مادرش که پدر یاس مشکل روانی داره و تیمارستان بستریه

بعد از ۳ سال پدر یاس میتونه از تیمارستان مرخصی بگیره و به یه مهمونی بره

که از قضا تو اون مهمونی یاس و مادرش هم هستن - یاس سه ساله‌ست -

پدر یاس خیلی عصبیه که نتونسته پیش زن و بچه‌ش باشه و عصبیه که بهش میگن روانی و مشکل دار

پس تصمیم میگیره کل اون خونه رو با مهمون‌هاش آتیش بزنه 🙂

چرا باید یه همچین داستانی بنویسم آخه ؟ 😂😭

البته آخرش رو - که پدر یاس آتیش میزنه خونه رو - دوستم پیشنهاد داد

ولی خب من چرا باید قبول کنم ؟

چطور دلم اومد یاس و مادرش رو بکشم آخه ؟ 😭😂

یاس
nrgs

۱۳ / پاییز زودهنگام

سه شنبه ۱۷ شهریور ۱۴۰۵، 14:43

از صبح هوا ابریه 🫠

هوای ابری رو خیلی دوست دارم ولی دلم میخواد بشینم گریه کنم

۱) نمیخوام از خانواده‌م بد بگم، ولی از اینکه بین مامان و بابام قرار بگیرم خوشم نمیاد

نمیخوام من تایید کننده یا رد کننده ی رفتار اونا جلوی یکی دیگه‌شون باشم

دوست ندارم که یکی‌شون بگه اون اینطوریه و من اون لحظه مجبور شم تایید کنم

دوست ندارم قبول کنم که بابام یا مامانم داره اشتباه میکنه

تو دلم قبول دارما ولی نمیخوام جلوی کسی غیر از خودش تایید کنم

احساسم میکنم یه کار بد دارم انجام میدم، واقعا حس گناه دارم 🚶🏻‍♀️

۲) دیروز رفتم پیش مشاور برای خودشناسی و خودشناسی هم برای همون امری که هنوز نمیتونم بگم ولی ذهنم رو خیلی درگیر کرده

خوب بود، خانوم مهربونی به نظر می‌رسید

سه تا تست هم گفت که باید بزنم، یکی‌ش رو تو خونه دوتاش رو هم فردا باید برم حضوری بزنم

۳) هوا که ابریه حس پاییز و اول مدارس رو بهم میده

الان ساعت رو دیدم، نزدیک ۳

یه لحظه احساس کردم که باید بخوابم و ساعت ۵ پاشم و درس بخونم

وای چه دورانی بودا

به این فکر میکنم که سه ساال عصر ها به زور از خواب بیدار شدم تا درس بخونم

الان که میبینم چقدر سختی کشیدم 🚶🏻‍♀️

امیدوارم قدر نتیجه‌ش رو بدونم و چند سال بعد هم یادم باشه که چه سختی هایی کشیدم تا به اونجا برسم

۴) الان دیدم پست کادو رو دوباره ارسال کردم 🥸

ولی چون کامنت داره نمیخوام پاکش کنم 🥲

۵) فردا میرم سیمکارت‌م رو میگیرم، اولش فکر کردم زدم تحویل درب منزل، بخاطر همین تقریبا یه هفته منتظر موندم که بیاد

بعد دیشب زنگ زدم به همراه اول گفت که تحویل حضوری زدی شما

دیگه خلاصه یه هفته الکی معطل شدم

دوست دارم زودتر اون شماره بیاد، هم احساس بزرگ بودن میکنم با این سیمکارت جدید و هم دیگه نمیخوام یسری افراد که از سال هفتم شماره‌ی الانم رو دارن دیگه داشته باشنش

دوست دارم دوست های واقعی‌م داشته باشن

شایدم عجیب باشه، نمیدونم

۶) در کل یه حال عجیبی‌م از یه طرف هیجان دارم واسه نتایج کنکور از یه طرف میترسم از طرف دیگه استرس مصاحبه ی فرهنگیان رو دارم

از یه طرف دیگه از دو روز بعد از کنکور خونه‌مون یکم متشنج شده - نه بد و افتضاح -

قرار بود بعد از کنکور اینور اون‌ور بریم ولی خب فعلا که جایی نرفتیم

احتمالا هفته‌ی آخر شهریور بریم مشهد

نتایج کنکور همون زمانی که مشهدیم منتشر میشه

فعلا گفتم تو حرم نتایج رو میبینم و اول هم خودم میبینم بعدا به بقیه میگم

امیدوارم که از اون روز از حرم خوشحال برگردم

۷) واسه انتخاب رشته از دیشب خیلی فکر کردیم و دیدیم که به یه مشاور نیازه

از زینب هم پرسیدم گفت دفترچه‌ی انتخاب رشته خیلی پیچیده‌ست بهتره که مشاور داشته باشی

و خب ما برگشتیم دوباره پیش خانه‌زر 🫠

هر مرحله میگم خدایا دیگه قرار نیست این زن رو ببینم ؟

ولی انگاری تمومی نداره

ایشالا که بعد از انتخاب رشته دیگه نبینمش 💆🏻‍♀️

۸) دارم سریال عشق گره خورده‌ی ما رو میبینم. خوبه خوشم میاد

واقعا از 'جونگ هه این ' خوشم میاد

کارکتر های بامزه و جالبی رو بازی کرده

تو بازیگر های زن کره‌ای هم از ' شین هه سان ' خوشم میاد

یه قسمت هم از انیمه‌ای که پرگل معرفی کرده بود رو دیدم، ولی خوشم نیومد از ظاهرش

روزمره درس فیلم
nrgs

۱۲ / کادو

جمعه ۱۳ شهریور ۱۴۰۵، 23:38

اگه درست یادم باشه اواخر تیر ماه بود که به سارا گفتم من دسته گل بافتنی میخوام، برام بباف

سارا هم شروع کرد به بافتن، آروم آروم پیش می‌رفت

و اولش قرار بود که همین‌طوری بهم بده ولی بعد گفت واسه تولدت میدم بهت

و بالاخره دیروز گل های بافته شده رو برد گل‌فروشی و کاغذ پیچیدن و عطر زدن (🥺🤌🏼)

واقعا قشنگ ترین و با ارزش ترین هدیه ی زندگی‌م بود

یه دسته گل دائمی و همیشگی که آبجی‌کوچولو برام بافته

امیدوارم این کار بشه سنت سارا و هر سال ( اگه بشه مقلا هر ماه که حیلی خوبه 😁) چیز میزای قشنگ برام ببافه

تو گل ها به نظرم گل لاله جزو قشنگ‌ترین هاست، مخصوصا لاله ی سفید

روزمره سارا
nrgs

۱۲ / کادو

جمعه ۱۳ شهریور ۱۴۰۵، 23:36

اگه درست یادم باشه اواخر تیر ماه بود که به سارا گفتم من دسته گل بافتنی میخوام، برام بباف

سارا هم شروع کرد به بافتن، آروم آروم پیش می‌رفت

و بالاخره دیروز گل های بافته شده رو برد گل‌فروشی و کاغذ پیچیدن و عطر زدن (🥺🤌🏼)

واقعا قشنگ ترین و با ارزش ترین هدیه ی زندگی‌م بود

یه دسته گل دائمی و همیشگی که آبجی‌کوچولو برام بافته

امیدوارم این کار بشه سنت سارا و هر سال چیز میزای قشنگ برام ببافه 😁

تو گل ها به نظرم گل لاله جزو قشنگ‌ترین هاست، مخصوصا لاله ی سفید

روزمره سارا
nrgs

۱۱ / به هم ریخته

سه شنبه ۱۰ شهریور ۱۴۰۵، 11:3

خیلی چیز ها هست که میخوام بگم تا موندگار بشه و یادم نره

از طرفی دیروز تولدم بود و ۱۸ ساله شدم، راستش هیچ کاری نکردیم در واقع کردیما ولی خب اون روزش نه

فقط مامانم بهم تبریک گفت ( دیشب البته سیمکارت دائمی خریدیم )

دوست داشتم برای تولدم هم یه پیام جدا بذارم

اما خب از بعد از کنکور یسری اتفاق افتاد و یه جوری سریع داره پیش میره که هنوز تو شوکم

فکر میکردم بعد از کنکور تا لنگ ظهر بخوابم و هیچ کاری نکنم

اما صبح ها تقریبا ۹ تا ۱۰ بیدار میشم، غذا میذارم، یکم کتاب میخونم و همه‌ش دارم فکر میکنم به اون موضوع

امیدوارم که فقط خوب پیش بره و به یه آرامش روانی برسم

احساس میکنم خیلی زود بزرگ شدم و مسئولیت افتاد گردنم

از یه طرف اینکه میخوام کار خونه یاد بگیرم و از یه طرف مصاحبه ی فرهنگیان که هنوز هیچ کاری براش نکردم و بعدش هم که اون موضوع که به خودی خودش بد نیستا ولی بار سنگینی داره 🫠

روزمره
nrgs

۱۰ / پرگل

دوشنبه ۲ شهریور ۱۴۰۵، 16:32

دهم که با آتوسا وارد مدرسه ی جدید شدم

من واقعا گوشه گیر و تنها بودم، به جز آتوسا خیلی با کسی صحبت نمیکردم و پیش قدم نمیشدم

یه روز آتوسا پرگل رو دید و با هم حرف زدن و بعد زنگ ناهار رو سه تایی با هم رفتیم

بیشتر پرگل و آتوسا با هم حرف زدن

از پرگل خوشم اومد یه دختر پر انرژی و خوش صحبت

دقیقا عکس من و شاید چیزی که دوست داشتم باشم

دقیق نمیدونم کدوم رفتار رو بیشتر دوست دارم ساکت و آروم یا خوش مشرب و پرهیجان ؟

آخه چیزی که هست من واقعا منزوی و اینا نیستم یعنی تو یه جمع صمیمی اتفاقا خیلی شلوغ کاری میکنم و صحبت میکنم و.. اما تا جمع صمیمی رو پیدا کنم خیلی طول میکشه و این روند صمیمی شدنه اذیتم میکنه بخاطر همین از کسایی که راحتن و زود میتونن صمیمی شن خوشم میاد و شاید غبطه بخورم بهشون

آشنایی من و پرگل تو سال دهم در همین حد بود و بعض موقع ها هم رو میدیدم

وقتی سال یازدهم با آتوسا قهر کردم و کلاسم رو عوض کردم، اومدم تو کلاس پرگل و پرگل همون روز پیش من نشت و من تنها نبودم

خیلی اون روز خوشحال شدم چون واقعا میترسیدم که وارد یه کلاسی بشم که غریبه‌ن همه و نمیشناسمشون و تنها بمونم

و از همون روز بیشتر با پرگل حرف زدم، هم خودش رو و هم دوستی باهاش رو دوست داشتم ( و دارم )

سال یازدهم بیشتر میخندیدیم و حرف میزدیم ولی سال دوازدهم خیلی دردودل میکردیم با هم

و خب یکی از زنگ های خیلی قشنگ بود برام

واقعا آرزو میکردم که معلم نیاد و بقیه بچه ها هم برن بیرون و درس بخونن و من و پرگل بتونیم راحت با هم حرف بزنیم

البته که وسط حرف زدنمون خانه زر ( مشاورمون ) خیلی اذیت میکرد و هی تذکر میداد که شما دوازدهمی هستید باید درس بخونید و از لحظه لحظه‌تون استفاده کنید ....

دلم تنگ میشه واسه اون روز ها 🥲

دوست
nrgs

۹

دوشنبه ۲ شهریور ۱۴۰۵، 16:17

کلاس دوم که بودم یه دوست داشتم که خیلی صمیمی شده بودیم و یادمه که هر شب با هم تلفنی صحبت میکردیم مثلا ۹ شب به هم زنگ میزدیم و صحبت میکردیم و حتی پشت تلفن بازی میکردیم 😂 دقیق یادم نیست ولی فکر کنم فروشنده بازی بود، یعنی میشستیم پشت کامیپوتر و از هم سفارش غذا می‌گرفتیم

الان که فکر میکنم خیلی برام جالبه و البته باعث میشه خندم بگیره

کلاس سوم نمیدونم چی شد که با هم قهر کردیم و تا آخر دبستان با دو نفر دوست بودم که با اون ها هم در تماس بودم

از مدرسه میومدم، ناهار میخوردم و به دوستم زنگ میزدم و صحبت میکردیم

و انقدر زنگ میزدم که حتی الان هم شماره خونه‌شون رو یادمه و حفظم

خیلی دوست های خوبی بودن

یکی از حسرت هام اینه که سال ششم با کرونا تموم شد و من نتونستم با دوست هام خداحافظی کنم یا عکس یادگاری بگیرم

تو دبیرستان که واقعا بهم سخت گذشت برای دوست پیدا کردن

بچه ها خیلی متفاوت شده بودن، دیگه اون بچه های معصوم دبستانی نبودن

فحش هایی که می‌دادن رفتار هایی که داشتن خیلی عجیب بود برام در کل تفاوت اخلاقی زیادی داشتیم

مجازی تحمل کردن اینطور بچه ها خیلی راحت تر بود وقتی حضوری شد واقعا سخت می‌گذشت بهم

حتی یادمه که کلاس نهم یه روز اومدم خونه و کلی گریه کردم و گفتم که من دیگه نمیخوام برم مدرسه. مامانم بنده خدا خیلی تعجب کرده بود و نگران شد و گفت باشه نرو ( البته که وایساد تا شب و باهام حرف زد و فردا مثل قبل رفتم مدرسه 😂 )

اما همیشه این حس رو داشتم که من مثل بقیه‌ نیستم چیزهایی برای اونا مهمه که برای من نیست و بالعکس

با این حال با سه نفر دوست شدم از لحاظ اخلاقی و اعتقادی زمین تا آسمون با هم فرق داشتیم و هر چهارتامون یه جهتی داشتیم

ولی کنار هم خوش می‌گذشت و خیلی حرف میزدیم و میخندیدیم و حضور اون‌ها باعث شد که راحت تر سال نهم رو تموم کنم

وقتی اومدم دهم با یکی از اون دوست‌ها - آتوسا - هم رشته و هم کلاس شدم ( داستان آتوسا و قهر باهاش مفصله و بعدا تعریف میکنم )

دهم با پرگل آشنا شدم و یازدهم باهاش دوست شدم، وقتی که فکر میکردم بعد از آتوسا دیگه بدبخت شدم و هیچ دوستی ندارم و دیگه توانایی دوست پیدا کردن ندارم، دقیقا همون موقع پرگل شد بغل دستی‌م و باهم دوست شدیم

از اون دوستی هایی که اولش هیچ برنامه ای براش نداری و تلاشی براش نمیکنی و بعد از دو ماه میبینی که اوه چقدر با هم صمیمی شدیم ما

بعدش با سُها دوست شدیم و بعدتَرش واشقانی‌جان اومد مدرسه ی ما

یه اکیپ چهارنفره که واقعا واقعا بهترین دوست های من بودن

و سال یازدهم و دوازدهم خیلی بهم خوش گذشت مخصوصا یازدهم که با راحتی بیشتری حرف میزدیم سر کلاس

سال دوازدهم آزادی‌مون کمتر شد ولی خب بازم حرف میزدیم سرکلاس و هر هفته یکشنبه ها معلم جغرافیا ما رو میخواست بندازه بیرون 😂🚶🏻‍♀️

اول پرگل و دوم من خیلی صحبت میکردیم و سها و واشقانی جان بیشتر گوش میدادن

اما معلم ها و بچه ها کلا فکر میکنن من یه آدم ساکت و آرومم بخاطر همین وقتایی که من صحبت می‌کردم هم به پرگل گیر میدادن 🫠

* من اولش واقعا آروم و ساکتم ولی وقتی صمیمی بشم به شدت صحبت میکنم *

درسته که حالا با سها قهر کردیم و من موندم و پرگل و واشقانی جان، ولی واقعا بهترین سال های عمرم رو رقم زدن

و از سها هم نمیتونم متنفر باشم چون وقتی فکر میکنم بهش یاد اون دو سالی میوفتم که خیلی خندیدیم 🥲

دوست
nrgs

۸ / اردو

دوشنبه ۲ شهریور ۱۴۰۵، 15:50

دیروز سارا با دوستش زهرا رفتن اردو

تا فردا ظهر تو یه اردوگاه اطراف تهران هستن

من و زینب ( خواهر زهرا ) هم می‌خواستیم بریم ولی گفتن که تا کلاس دهم رو می‌بریم

سارا با کلی ذوق وسایل‌ش رو جمع کرد و خوراکی خرید و صبح دیروز راه افتادن به سمت اردوگاه

برای من و زینب هم کلی ویدئو مسیج فرستادن، ولی تو اردوگاه آنتن نداشتن و دیگه خبری ازشون نبود تا عصر که ۵ دقیقه با هم حرف زدیم

ماشالا خیلی خوش گذشته بهشون، استخر و پینت بال و تیراندازی و ...

و گفتن که یه دختری اومده که دانشجوعه 😑 دیگه با مسئولش صحبت کردیم گفتن نه ایشون کمک مربی هستن و بچه ها رو مدیریت میکنن...

ولی خب سارا گفت که با خواهرش اومده و کلی هم داره بازی میکنه

خیلی ناراحت شدیم 🫠 به زینب میگم ما خیلی قانون مدار بازی درآوردیم اصلا شاید صبح با سارا و زهرا میرفتیم راه‌مون میدادن و ما هم میرفتیم

خلاصه که قسمت نشد بریم

دیروز کل اتاق رو مرتب کردم و هنوز اتاق مرتب مونده 💆🏻‍♀️ برخلاف وقتایی که سارا بود اما جای سارا واقعا خالیه 🥲

فکر کنم وقتی هم بیاد انقدر خسته هست که یه روز کامل رو بخوابه و وقت نکنیم با هم حرف بزنیم

دوست
nrgs

۷ / ناهار با من

دوشنبه ۲ شهریور ۱۴۰۵، 15:13

صبح که بیدار شدم مامانم با دوست هاش رفته بود بیرون و سارا هم که رفته اردوی تابستانه

تقریبا ساعت ۱۱ بود، یکم گوشی رو چک کردم و بعدش گفتم که ناهار رو امروز من درست میکنم

کلا آشپزی رو دوست دارم، یکی از رویا هام اینه که یه رستوران کوچیک و دنج داشته باشم

تصمیم گرفتم شامی کباب درست کنم و برنج هم برخلاف همیشه آب‌کش کنم

خیلی آروم و کند شروع کردم سیب زمینی و پیاز و رنده کردم و برنج رو گذاشتم خیس بخوره و ...

مراحل رو انجام دادم از روی سایت " چی شی " انجام دادم

بین بقیه ی سایت ها خیلی بهتر و مرحله به مرحله نوشته

من اولش کارها رو آروم انجام میدم ولی بعدش یهو همه‌چی میگوره تو هم و تند تند انجام میدم تا قبل از اینکه بقیه بیان غذا آماده شه

خداروشکر برنج خوب شد با اینکه اولین بار بود که آب‌کش میکردم، دردسرش بیشتره ولی خوب میشه، ته‌دیگ سیب زمینی هم گذاشتم

شامی هم دیگه آخرش خسته شدم و سس‌ براش درست نکردم و تبدیل شد به کتلت ✨️

و با مامانم خوردیم، توقع داشتم مامانم بگه وای این خیلی عالیه چطور ممکنه اصلا ؟ 😂 ولی خب گفت خیلی خوب شده و بعد یسری نکات هم گفت

غذا واسه شام هم موند و فکر کنم فردا برم خورشت درست کنم

ایشالا تا آخر شهریور دیگه ماهر بشم 💆🏻‍♀️

آشپزی
nrgs

۶ / اِلیس

یکشنبه ۱ شهریور ۱۴۰۵، 17:57

از اوایل اردیبهشت از خونه ی بغلی‌مون صدای یه دختر بچه میومد، از پنجره که نگاه کردم دیدم یه نی‌نی به شدت کوچولو که یه لباس سرهمی گل‌گلی پوشیده اومده تو بالکن و هی میگه " مامان، بابا "

یه موقع هایی نزدیک به یک ساعت هی صدا میزد

من و مامانم هی میرفتیم از پنجره نگاش میکردیم و ذوق میکردیم

یه ماه بعد تو کوچه دیدمش با یه دختر بزرگتر که کلاس ۶ یا ۷ باشه

خیلی رندوم رفتم و گفتم اسمش چیه ؟ گفت " اِلیس "

و از نزدیک انقدر ناز و گوگولی بود که میخواستم بغلش کنم بیارمش خونه ی خودمون

- کلی گشتم که ببینم الیس یعنی چی ولی چیزی پیدا نکردم -

دیگه گوش های من و مامانم تیز شده و صدای الیس رو سریع می‌شنویم

و از اردیبهشت تا الان صحبت کردنش خیلی بهتر شده و جملات بلند تری رو میگه

شب ها هم که باباش از سر کار میاد میدوئه میره تو حیاط و میگه بابا سلام ، اومدی بابا (🥺😭 )

انقدررر لحن‌ش شیرین و نازه که ضعف میکنه آدم براش - کاش میشد شما هم بشنوید -

مطمئنم وقتی باباش بعد از کلی سختی برمیگرده خونه و یه دختر کوچولو میدوئه که بغلش کنه و بهش سلام بده، تموم خستگی‌ش در میره

و همینطور ما، هر موقع که صداش رو می‌شنویم کلی انرژی میگیریم

الیس
nrgs
© ستاره
طراح قالب: وبلاگ :: webloog
جدیدترین‌ها
  • ۳۱ / الکی² شنبه ۱۱ مهر ۱۴۰۵
  • ۳۰ / الکی شنبه ۱۱ مهر ۱۴۰۵
  • ۲۹ / رتبه‌ی کنکور شنبه ۱۱ مهر ۱۴۰۵
  • ۲۸ شنبه ۱۱ مهر ۱۴۰۵
  • ۲۷ سه شنبه ۷ مهر ۱۴۰۵
  • ۲۶ / ذوق زیاد جمعه ۳ مهر ۱۴۰۵
  • ۲۵ / اول مهر سه شنبه ۳۱ شهریور ۱۴۰۵
  • ۲۴ / چرا اینطوریه ؟ سه شنبه ۳۱ شهریور ۱۴۰۵
  • موقت / اهدای کتاب های کنکور انسانی سه شنبه ۳۱ شهریور ۱۴۰۵
  • ۲۳ / مُردن سه شنبه ۳۱ شهریور ۱۴۰۵
  • ۲۲ / امام رضا 🤍 پنجشنبه ۲۶ شهریور ۱۴۰۵
  • ۲۱ / کجا رفتن ؟ یکشنبه ۲۲ شهریور ۱۴۰۵
برچسب‌ها
  • روزمره (11)
  • درس (11)
  • دوست (4)
  • معلم (4)
  • یاس (3)
  • سارا (3)
  • آشپزی (2)
  • همینطوری (2)
  • الیس (1)
  • آسمون (1)
  • فیلم (1)
آرشیو
  • مهر ۱۴۰۵
  • شهریور ۱۴۰۵
  • مرداد ۱۴۰۵
دوستان
  • پرگل🌻
  • یگانه 🎐
امکانات

آمارگیر وبلاگ

ساخت کد موزیک