ستاره

ستاره‌ای در کران

  • خانه
  • پروفایل
  • آرشیو
  • نوشته‌ها

۲۷

سه شنبه ۷ مهر ۱۴۰۵، 16:9

از منتظر موندن متنفرم 🚶🏻‍♀️

از اینکه هی هر ثانیه چک کنم ببینم که جواب پیامم رو داد ؟ زنگ زد ؟ اومد ؟ واقعا متنفرم

nrgs

۲۶ / ذوق زیاد

جمعه ۳ مهر ۱۴۰۵، 0:38

یه پوستر درست کردم برای تدریس عربی و مشاوره تحصیلی

وقتی تو کانال گذاشتنش خیلی ذوق کردم 🫠

این روزها واقعا دارم خدا خدا میکنم که فرهنگیان بشه

اگه نشه واقعا دیگه هیچ امیدی ندارم و احساس شکست میکنم

از کلاس هفتم گفتم فرهنیگان تا الان

امروز سر ناهار داشتیم برای بار هزارم مزایای فرهنیگیان رو به هم میگفتیم. یه لحظه گفتم اگه نشه چی؟

افسردگی میگیرم و آینده‌م رو تباه میبینم 🚶🏻‍♀️

فعلا یکی پیام داده که ریاضی نهم هم تدریس میکنید ؟

خودم که اوکی‌م ولی باز نظر مامانمم بپرسم فردا ببینم چی میگه

کلاس چهارم معلم خصوصی گرفتن برام واسه ریاضی‌. معلم اومد خونه‌مون و چی بهم یاد داد ؟ جدول ضرب 😂 فکر کنم تنها کسی که واسه جدول ضرب معلم خصوصی گرفته باشه منم 🚶🏻‍♀️

سال هفتمم ریاضی‌م رو افتادم. تا جایی که یادمه بخاطر ۲۵ صدم یا نیم نمره مجبور شدم شهریور دوباره امتحان بدم. چقدر حرص خوردم

حالا باید برم ریاضی درس بدم ؟ جالبه واقعا

( اینکه ریاضی‌م خوب شد رو مدیون مرسعلی‌م. بنده خدا از اخلاق‌ش خیلی رنج می‌بردم ولی درس دادنش حرف نداشت 🤌🏼 واقعا از این رو به اون رو شدم . البته اینکه هندسه هم نداشتیم بی تاثیر نبوده )

کاش جور بشه این کلاس های مشاوره و عربی. واقعا دوست دارم کمک کنم به بقیه

کاش بشه که فرهنگیان قبول بشم

کاش زحمت مامان بابام هدر نره 🥲

معلم درس
nrgs

۲۵ / اول مهر

سه شنبه ۳۱ شهریور ۱۴۰۵، 22:45

مامانم تعریف میکرد، سارا وقتی پیش‌دبستانی بود صبح ها لج میکرد و میگفت نمیرم

حالا چرا ؟

چون که سارا میگفته نرگس میره مدرسه و مشق داره ولی من مشق و تکلیفی ندارم 😑😂

حتی مامانم میگه تو دبستان، مامانم میگفته بابا ۲۸ اسفند رو نمیخواد بری مدرسه ولی من اصرار داشتم که برم 🚶🏻‍♀️

حالا همین من که به اصرار ۲۸ اسفند هم میرفتم مدرسه، سال دهم یازدهم و دوازدهم خیلی رندوم از بعد عید دیگه مدرسه نمی‌رفتم

دلیلش هم اینکه از مدرسه و بچه‌‌ها خسته میشدم و به نظرم مدرسه دیگه سیاه و کثیف میشد، حتی به میز ها هم که دست میزدم احساس میکردم کثیفه ( هر زنگ تفریح میرفتم و دست هام رو میشستم 😑 ) دیگه انقدر مدرسه نمی‌رفتم که زنگ هم نمی‌زدن

امیدوارم که امسال سال خوبی رو بگذرونن همه ی دانش آموزا، به سلامتی برن و برگردن، اگه از طرف بچه ها و معلم ها اذیت میشن امسال کمتر بشه و سال راحتی رو بگذرونن 🫶🏻

درس سارا
nrgs

۲۴ / چرا اینطوریه ؟

سه شنبه ۳۱ شهریور ۱۴۰۵، 20:27

زندگی یسری‌ها خیلی سخته

خیلی خیلی سخت و پیچیده و پرماجرا

چرا ؟ چرا یسری ها انقدررر سختی میکشن ؟

چند دقیقه ی پیش با یه خانومی صحبت میکردم میگفت ۲۰ سال پیش، با دخالت های مادرشوهرش طلاق میگیره

۳ تا بچه داشتن

و این مادرشوهر در غیاب مادر، انقدر بد میگه از این مادر که الان دخترش حتی حاضر به دیدن یا پیام دادن به مادرش نمیشه

میگه بعد از طلاق بچه‌هام رو به من ندادن و تا ۴ ۵ سال گریه و زاری میکردم

چی میشه که زندگی یسری ها اینطوری پیش میره ؟

نمیگم همه ی زندگی ها آرومن ولی بعضیا چیزهای خیلی عجیبی رو میگذرونن

یا یه معلم داشتیم میگفت شوهرم شهید شد تو جنگ ۸ ساله و بعد از شهادت همسرم متوجه شدم باردارم. دخترم که ۱۶ ساله شد دوباره ازدواج کردم.

از ازدواج دومش ۲ یا ۳ تا بچه داشت. یکی از این بچه ها ۱۸ ساله شد و دانشگاه شریف قبول شد ولی به چند روز نکشیده بنده خدا سکته کرد و فوت کرد. یکی از بچه هاشم وقتی دو ساله بوده فوت شده 🥲 یعنی داغ دو تا بچه و همسر و مادر.

این همه سوگ و مصیبت رو یه آدم چطوری میتونه تحمل کنه ؟

اول مادرش فوت کرد به فاصله ی ۵۰ روز بعد پسر ۱۸ ساله‌ش ( دور از جون همه ) فوت کرد.

وقتی خبر رو بهش دادن تو کلاس مدرسه ی ما بود. بعد از ۲ سال وقتی دوباره اومد مدرسه ی ما و توی اون کلاس، گفت حالم بد میشه و نمیتونم درس بدم...

نمیدونم حکمت‌ش چیه

ولی امیدوارم هیچکسی زندگی انقدر سختی رو تحمل نکنه 🫠

تا اگه سختی هم دید بعدش یه خوشی داشته باشه که جبران کنه

همینطوری
nrgs

موقت / اهدای کتاب های کنکور انسانی

سه شنبه ۳۱ شهریور ۱۴۰۵، 15:36

از پایه دهم تا دوازدهم

کتاب های کاملا نو ، در حد نو و استفاده شده

البته استفاده شده ها تست سفید هم داره مثلا نصف استفاده شده، نصف نو مونده

اگه کسی رو می‌شناسید که واقعااا نیاز داره و نمیتونه تهیه کنه یا میخواد با قیمت خیلی کم کتاب ها رو تهیه کنه ، ممنون میشم بگید 🙏🏻

nrgs

۲۳ / مُردن

سه شنبه ۳۱ شهریور ۱۴۰۵، 0:59

داشتم تو گوشی می‌چرخیدم که یه آهنگ از حمید هیراد رو شندیم

باورم نمیشه که نیست

یکی نیست

خیلی عجیب و ترسناکه

دقیق که بهش فکر میکنم واقعا میترسم

دیگه نیست

جسمش نیست

صداش نیست

لبخندش نیست

حرف زدن هاش نیست

و ترسناک تر اینه که تو همه‌ی اینا رو یادت میره

من دیگه یادم نیست صدای مادربزرگم رو دیگه چهره‌ش رو یادم نیست

دیگه اون بویی که خونه‌‌ش داشت رو یادم نیست

اون خونه ای که هر روز میرفتیم و تابستون‌ها آب بازی میکردیم دیگه نیست

اون مبل های سبز اون ماکارانی های خوش‌مزه هیچ کدوم نیستن

و من حتی یادم نیست مادربزرگم چه سال و چه ماه و چه روزی فوت کرده

چند وقت پیش داشتیم حرف میزدیم، بابام گفت مامان جون کِی فوت کرده بود ؟

چقدر ما بدیم

چطوری این تاریخ رو باید یادمون بره ؟ چطوری طاقت میاریم که دیگه اون آدم نباشه و ما باشیم ؟

یادمه کلاس دهم زنگ آخر کلاس ادبیات داشتیم و با بچه ها داشتیم شعر می‌گفتیم

من یکی دو بیت گفتم و خیلی خوب درومد

تو سرویس کتاب ادبیات دستم بود و تو لغات آخر کتاب داشتم میچرخیدم که یه قافیه ی خوب پیدا کنم

رسیدن خونه بابام زودتر اومده بود

خیلی یهویی گفت مامان جون فوت شده باید بریم نائین

چرا انقدر یهویی میرن ؟

یه هفته قبلش وسایل مامان جونم رو آورده بودیم انباری خونه‌مون تا چند وقت بعدش ببریم نائین

اما خب دیگه اون وسائل صاحب نداشتن

ولی من واقعا یادم میره

یادم میره که یه روزایی همچین آدمایی تو زندگیم بودم

چقدر بی رحم

واقعا مرگ رو نمیتونم درک کنم

یعنی چی که یکی میره و دیگه نیست ؟

همینطوری
nrgs

۲۲ / امام رضا 🤍

پنجشنبه ۲۶ شهریور ۱۴۰۵، 18:26

سه‌شنبه صبح رسیدیم مشهد

سفر زیارتی اینطوریه که اصلا وقت نیست، همه‌ش بدو بدوعه

از ساعت ۱۰ تا ۱۳ و ۱۷ تا ۲۰ میریم حرم

حرم پره از تازه عروس دومادها که دارن عکاسی میکنن 🥺 خیلی نازن

عرب‌ها هم زیادن و کلا فرق دارن با ما . خیلی شلوغ و پر سر و صدا و پر هیجانن. عادی که حرف میزنن انگار دارن دعوا میکنن با هم. شیوه ی تربیتی بچه هاشون هم با ما کلا فرق داره، خیلی عادی بچه‌ش رو دعوا میکنه یا بشگون‌ش ( کتک هم شاید ) میگیره. من خجالت میکشم میبینم این کاراشون رو ولی خب واسه اونا مهم نیست دیگه 😂

دیشب رفتیم بازار، یه بازار جدید. تا قبلش میرفتیم بازار رضا ولی این دفعه رفتیم بازار جنت. هر وقت میریم بازار رضا سردرد میگیرم انقدر که شلوغه و پر سروصدا و طلایی. همه چی طلاییه و قرمز ( زرشک و نبات ) بهش فکر میکنم هم سرم گیج میره

و بازار رضا واقعا بنداز بندازه. مامانم چند وقت پیش میخواست عبا بخره آقاعه گفت این کار ۱ ملیون. رفتیم و مامانم پسندید، یهو آقاعه برگشت گفت این ۲ ملیونه 😑 اون کار ۱ ملیون بود نه این( دروغ). دبّه کرد یهو. ما هم گفتیم نمیخوایم و اومدیم بیرون آقاعه گفت باشه تو بیا ۸۰۰ میدم ...

یا اولش میگن ۱۰۰ هزار تومن و تو نمیخری تا ۱۰ هزار تومن هم پایین میان 😐 یه چیزی میندازه، اگه اولین بارت باشه با همون قیمت خرید میکنی و اون خوش به حالش میشه

اصلا معلوم نیست قیمت واقعی کالاش چنده

ولی بازار جنت خوب بود. هم شلوغی‌ش کمتر بود و هم طلایی نبود

اما خب قیمت ها واقعا سرسام آوره 🚶🏻‍♀️

عربا وقتی فارغ‌التحصیل میشن میرن حرم امام حسین و اونجا جشن میگیرن، امروز یه دختر عرب بود، با کلاه و لباس مخصوص اومده بود تا عکس بگیره 🤌🏼 کلا حرم پر بود از عکاس. حتی یه زن و شوهر عرب هم اومدن بودن واسه عکاسی، مثل تازه زوج های ایرانی

من میخواستم نتیجه‌ی کنکورم رو تو حرم ببینم و بعد اگه خوب شد شیرینی بدیم 🫠 ولی خب نمیدونم چی شده که چند روز عقب انداختن. فکر کنم تا آخر عمر تو دلم بمونه که بخاطر دو سه روز اختلاف نتونستم تو حرم ببینم

البته خودم دارم سخت میگیرما وگرنه دلیل خاصی نداره که حتما تو حرم ببینی. بیشتر که فکر میکنم شاید تو خونه حتی راحت تر هم باشه ولی خب 🥲

اینم بگم و تموم. یکی بود ۴ سال پیش مجازی با هم دوست شدیم، حالا فردا میخوایم هم رو برای اولین بار تو حرم ببینیم. خیلی استرس دارم و نمیدونم باید چیکار کنم 🚶🏻‍♀️

روزمره
nrgs

۲۱ / کجا رفتن ؟

یکشنبه ۲۲ شهریور ۱۴۰۵، 22:17

یسری وبلاگ هست که مثلا آخرین نوشته‌ش واسه ۱۴۰۲ هست یا ۱۳۹۹ یا حتی قدیمی تر

دلم میخواد بدونم الان کجان ؟ چیکار میکنن ؟

دوست دارم نوشته های قدیمی‌شون رو بخونم

مثلا دختری که سال ۱۳۹۲ کنکوری بوده و شرح درس‌ش رو نوشته

احساس میکنم اون موقع مردم مهربون تر و ساده تر بودن

نمیدونم شایدم نه

در کل حس خوبی میدن بهم این وبلاگ ها و یه حس غم، نکنه این فرد که از سال ۹۳ تا ۴۰۳ نوشته داره دیگه نباشه ؟ این خانومی که واسه دخترش نامه مینوشته حالش خوبه هنوز ؟ دخترش این نامه ها رو خونده ؟ اون دختری که سال ۹۲ کنکور داده به آرزوش رسید ؟

روزمره
nrgs

۲۰ / تموم شد و رفت

یکشنبه ۲۲ شهریور ۱۴۰۵، 21:48

کلاس هشتم معدلم شده بود ۱۸ و ۲۵ اگه درست یادم باشه

خودم که خیلی خوشحال بودم ولی وقتی تو مدرسه بچه ها از هم معدل هاشون رو پرسیدن، شروع کردم به مقایسه کردن خودم با بقیه، با کسی که معدل‌ش ۲۰ شده

من فیزیک و ریاضی و شیمی رو با گریه میخوندم و نمره‌ی عالی‌م میشد ۱۶

طبیعتا با سه چهار تا نمره ی ۱۶ نمیتونستم حتی معدل بالای ۱۹ داشته باشم

جدای از این، من واقعا درس نمیخوندم فقط شب امتحان اون هم با گریه

ولی خب هی مقایسه میکردم

و یادمه که یسری حرف پخش شده بود درباره ی این بچه ها که معدلشون ۲۰ یا ۱۹.۹۹ میشد، که اینا همه‌ش درس میخونن و حتی با گوشی بلد نیستن کار کنن و فلان بازیگر رو گروه موسیقی رو اصلا نمی‌شناسن و اصلا تفریح ندارن و ... ( آخرش هم معلوم شد چرت و پرته این حرف‌ها )

منم هی این حرف ها رو تکرار میکردم تا کمتر ناراحت باشم

کلاس نهم به خودم قول دادم معدل‌م بالای ۱۹ بشه

واسه شیمی، خودم رو خفه کردم. آخرش هم شدم ۱۸ و معدلم شد ۱۹.۲

مامانم به شدت خوشحال شد، حتی از خودمم بیشتر

ولی خوشحالی واسه معدل بالای ۱۹ چند ساعت بیشتر نبود

چون آتوسا معدل‌ش شده بود ۱۹.۵ و ناراحت بود

به خودم گفتم تو واسه ۱۹.۲ انقدر خوشحالی ولی یکی واسه ۱۹.۵ گریه میکنه و ناراحته ( در صورتی که من از ۱۸.۵ رسیده بودم به ۱۹ ولی اون از ۱۹.۷۵ اومده بود به ۱۹.۵ )

مامانم میگه تو توی دبستان هم خیلی درس نمیخوندی واسه همین ما شک داشتیم که آزمون تیزهوشان بدی یا نه و تقریبا میشه گفت کاملا مطمئن بودن که قبول نمیشم

وقتی قبول شدم گفتن میخوان من سال هفتم رو توی تیزهوشان بخونم و اگه از پسش بر نیومدم من رو بذارن یه مدرسه‌ی دیگه ( پیش‌فرض‌شون این بود که نمیتونم تو سمپاد دووم بیارم )

الان که فکر میکنم شاید بخاطر همین مامانم خیلی ذوق اون معدل ۱۹.۲ رو کرد

بعد از اون معدل ۱۹ دیگه خیلی درس خوندم

حتی میگفتم (و الانم میگم) که درس خوندن رو دوست دارم

ولی نمیدونم واقعا دوسش دارم ؟ یا چون چیز دیگه ای ندارم میخوام همین یه مورد رو حداقل حفظ کنم ؟ میخوام بگم من بخاطر این مدرسه همه چی رو گذاشتم کنار ولی نگاه کن درسم رو ؟

نمیدونم والا

کلاس دهم واقعا به پوچی رسیده بودم بابت این موضوع

و یه چیزی که خیلی ناراحتم کرد این بود که مامانم میگفت سارا هوش خیلی خوبی داره ولی نرگس تلاشش خوبه

شاید تعریف باشه ها ولی این جمله رو از سال نهم یا دهم هفته ای یه بار بشنوی، دیگه فکر نمیکنی تعریفه، فکر می‌کنی یه احمقی که به زور داری دست و پا میزنی تا یه رتبه ای رو تو آخرین مرحله به دست بیاری که نگن این هیچی بارش نیست، نگن نه درسش خوبه نه هنر و نه زبانش

واقعا از این جمله بدم میاد. یه بار به سارا گفتم، گفتم این جمله یعنی من احمقم ؟

سارا هم یه جوری به مامانم گفت که من این برداشت رو داشتم

مامانم هم هربار این جمله رو میگه بعدش میگه، نه اینکه تو باهوش نباشیا ولی خب تلاشت بیشتره

اصلا میخواستم یه چیز دیگه بگم که اینا یادم افتاد 🫠

میخواستم بگم واقعا مقایسه سمّه

مقایسه تا اونجا خوبه که پاشی یه کاری کنی و پیشرفت کنی، نه اینکه پیشرفتت رو ندید بگیری و ناراحت بشی

چند وقت پیش دوست مامانم که یه پسر هم‌سن من داره زنگ زده و لابه‌لای حرف ها پرسیده معدل نهایی نرگس چند شده ؟

مامانم میگه انقدر با ذوق پرسید فکر کردم معدل بچه‌ش خیلی خوب شده و درواقع میخواد یه جورایی پز بده

ولی بعد از اینکه مامانم معدلم رو گفته این صداش خیلی بغضی شده و ناراحت که آره پسر من اصلا خوب نشده

( این دوست مامانم یه موقع هایی به خونه زنگ میزد و من برمی‌داشتم میپرسید امروز چقدر درس خوندی ؟ )

انقدر مقایسه واسه چیه آخه ؟ بچه ی تو اصلا پسره و درس خوندن دختر و پسر فرق داره، رشته‌ش ریاضی، معدل و تراز رشته هامون فرق داره کلا

و درنهایت اگه این سؤال باعث میشه اعصابت خورد بشه چرا میپرسی اصلا ؟ 🚶🏻‍♀️بذار فکر کنی که بچه ی خودت بالاترین معدل رو داره

الان معلوم نیست چقدر اون روز به خودش و بچه‌ش سرکوفت زده

بعد وقتی یه چیزی گذشت، گذشت دیگه، تموم شد و رفت

پ.ن: فکر کنم بی ربط ترین جملات رو نوشتم اصلا ربطی به هم داشتن ؟ 🫠

آهان اینم یادم افتاد وقتی یکی میخواد به چیزی برسه ولی نمیتونه شروع میکنه به تخریب کسایی که به اون چیز مورد علاقه‌ش رسیدن مثلا چی میگه ؟ تقلب شده، جوابا رو از قبل داشته، پارتی بازی بوده و...

نمیگم اینا نیست قطعا هست ولی انقدر فراگیر نیست که

مثلا سارا تیزهوشان قبول شد هی میگفتن تقلب شد کیا ؟ کسایی که خودشون قبول نشده بودن

بچه هایی که قبول شده بودن چی میگفت؟ میگفتن سخت بوده، فلان سوال استاندارد نبوده و ....

تقلب هست پارتی بازی هست ولی در حد ۱۰ نفر نه کل سمپاد های کشور یا کل کنکوری های کشور که

درس روزمره دوست
nrgs

۱۹ / دست‌پخت

یکشنبه ۲۲ شهریور ۱۴۰۵، 21:14

امروز مامانم میگرن شده بود، یکم کمک کردم خونه رو مرتب کنیم، بعد پاستا درست کردم

واقعا خوش‌مزه شده بود

نمیدونم چون خودم درست میکنم خوشم میاد، یا واقعا انقدر خوب میشه

با اینکه سر ادویه ریختن کاملا حسی عمل میکنم و اندازه‌ی دقیق ندارم

تو غذا ها ماکارانی و پاستا، غذا با گوشت چرخ کرده، مرغ و غذا با بادمجون رو دیگه میشه گفت که بلدم

خورشت ها و آش و سوپ مونده هنوز و قاطی پلو

تازه امروز بر خلاف همیشه که هر غذا دو ساعت طول میکشید، پاستا رو تو نیم ساعت پختم 💆🏻‍♀️

من واقعا توقع دارم همه خیلی تعریف کنن از غذام، چون به نظر خودم شاهکار کردم 🫠

مامان و بابام که میگن خوب شده ممنون و سارا

اگه شانس بیارم سارا همین رو هم بگه، معمولا از هر غذا ۱۰ تا ایراد گیر میاره

اینکه انقدر از آشپزی ذوق میکنم یه بخشیش بخاطر علاقه‌ست و یه بخشیش بخاطر اینه که بالاخره بعد از چند سال دارم یه کار غیر از درس میکنم

کلاس ششم، هفتم و هشتم که کرونا بود و هیچ کاری نمیکردم

نهم هم که من تازه شروع کردم به درس خوندن و بازم کاری نکردم

و بعدش هم که کنکور

واقعا احساس میکنم به جز درس خوندن هیچ کار دیگه ‌ای بلد نیستم، هیچ استعدادی ندارم و اگه با درس به جایی نرسم هیچ کاری نمیتونم انجام بدم، نه مهارتی نه هنری نه ...

داشتم دیشب فکر میکردم که چند سال دیگه اگه خیلی بی‌پول شدم، حداقل‌ش اینه که میتونم پیاز داغ درست کنم یا غذای خونگی بپزم و بفروشم

آشپزی روزمره
nrgs
صفحه بعد
© ستاره
طراح قالب: وبلاگ :: webloog
جدیدترین‌ها
  • ۲۷ سه شنبه ۷ مهر ۱۴۰۵
  • ۲۶ / ذوق زیاد جمعه ۳ مهر ۱۴۰۵
  • ۲۵ / اول مهر سه شنبه ۳۱ شهریور ۱۴۰۵
  • ۲۴ / چرا اینطوریه ؟ سه شنبه ۳۱ شهریور ۱۴۰۵
  • موقت / اهدای کتاب های کنکور انسانی سه شنبه ۳۱ شهریور ۱۴۰۵
  • ۲۳ / مُردن سه شنبه ۳۱ شهریور ۱۴۰۵
  • ۲۲ / امام رضا 🤍 پنجشنبه ۲۶ شهریور ۱۴۰۵
  • ۲۱ / کجا رفتن ؟ یکشنبه ۲۲ شهریور ۱۴۰۵
  • ۲۰ / تموم شد و رفت یکشنبه ۲۲ شهریور ۱۴۰۵
  • ۱۹ / دست‌پخت یکشنبه ۲۲ شهریور ۱۴۰۵
  • ۱۸ / سرم رو بکوبم به دیوار جمعه ۲۰ شهریور ۱۴۰۵
  • ۱۷ / برای یاس جمعه ۲۰ شهریور ۱۴۰۵
برچسب‌ها
  • روزمره (9)
  • درس (8)
  • دوست (4)
  • معلم (4)
  • یاس (3)
  • سارا (3)
  • آشپزی (2)
  • همینطوری (2)
  • الیس (1)
  • آسمون (1)
  • فیلم (1)
آرشیو
  • مهر ۱۴۰۵
  • شهریور ۱۴۰۵
  • مرداد ۱۴۰۵
دوستان
  • پرگل🌻
  • یگانه 🎐
امکانات

آمارگیر وبلاگ

ساخت کد موزیک