۱۱ / به هم ریخته
خیلی چیز ها هست که میخوام بگم تا موندگار بشه و یادم نره
از طرفی دیروز تولدم بود و ۱۸ ساله شدم، راستش هیچ کاری نکردیم در واقع کردیما ولی خب اون روزش نه
فقط مامانم بهم تبریک گفت ( دیشب البته سیمکارت دائمی خریدیم )
دوست داشتم برای تولدم هم یه پیام جدا بذارم
اما خب از بعد از کنکور یسری اتفاق افتاد و یه جوری سریع داره پیش میره که هنوز تو شوکم
فکر میکردم بعد از کنکور تا لنگ ظهر بخوابم و هیچ کاری نکنم
اما صبح ها تقریبا ۹ تا ۱۰ بیدار میشم، غذا میذارم، یکم کتاب میخونم و همهش دارم فکر میکنم به اون موضوع
امیدوارم که فقط خوب پیش بره و به یه آرامش روانی برسم
احساس میکنم خیلی زود بزرگ شدم و مسئولیت افتاد گردنم
از یه طرف اینکه میخوام کار خونه یاد بگیرم و از یه طرف مصاحبه ی فرهنگیان که هنوز هیچ کاری براش نکردم و بعدش هم که اون موضوع که به خودی خودش بد نیستا ولی بار سنگینی داره 🫠