۱۴ / یاس 💘
کلاس هشتم که بودم از اسم یاس خیلی خوشم اومد
خیلی اسم نازیه و مگولی و اکلیلیه 🤌🏼✨️
قطعی گفتم که اسم دخترم رو یاس میذارم
و تو جنگ بود فکر کنم، خواب دیدم که یه دختر کوچولو دارم
پیراهن چهارخونهای پوشیده بود، موهاشم دوگوشی بسته بود اگه درست یادم باشه
و داشت از یه پلهای بالا میرفت و من مراقبش بودم
خیلی خواب واقعی بود
حتی تن یاس گرما داشت و من حسش میکردم
یادمه که یاس رو بغل کردم خیلی کوچولو و و ظریف بود
فکر کنم ۲ سال و نیمش بود
و تو خواب بهم الهام شد که این یاسه و دختر تو
وقتی از خواب بیدار شدم واقعا احساس میکردم یه بچه دارم و باید بگردم دنبالش 🫠😂
میگم به شدت واقعی بود خوابه
بعد از اون خواب دیگه بدون هیچ شکی گفتم اسم دخترم یاسه
یه چیز عجیب که الان یادم افتاد
کلاس نهم تو مدرسه، کلاس داستان نویسی برامون گذاشتن و من شرکت کردم
باید یه داستان مینوشتیم در مورد تیمارستان و بیمار روانی
و حالا من چه داستانی نوشتم ؟ 😂 داستان یاس و مادرش که پدر یاس مشکل روانی داره و تیمارستان بستریه
بعد از ۳ سال پدر یاس میتونه از تیمارستان مرخصی بگیره و به یه مهمونی بره
که از قضا تو اون مهمونی یاس و مادرش هم هستن - یاس سه سالهست -
پدر یاس خیلی عصبیه که نتونسته پیش زن و بچهش باشه و عصبیه که بهش میگن روانی و مشکل دار
پس تصمیم میگیره کل اون خونه رو با مهمونهاش آتیش بزنه 🙂
چرا باید یه همچین داستانی بنویسم آخه ؟ 😂😭
البته آخرش رو - که پدر یاس آتیش میزنه خونه رو - دوستم پیشنهاد داد
ولی خب من چرا باید قبول کنم ؟
چطور دلم اومد یاس و مادرش رو بکشم آخه ؟ 😭😂