۱۸ / سرم رو بکوبم به دیوار
یادم افتاد یکی دو هفته قبل از کنکور، وقتی درسم تموم میشد میشستم مسابقهی سرآشپز رو میدیدم
تو اون یک ساعت انقدررر استرس میکشیدم 🚶🏻♀️چون میترسیدم الان خوابم دیر بشه و فردا نتونم به موقع بیدار بشم
هر پنج دقیقه ساعت رو چک میکردم
( و حالا که چقدر راحت و بی دغدغه میچرخم )
و چقدر شب ها سخت میخوابیدم. واقعا یسری شب ها قفسه سینهم سنگین میشد و فکر و خیال باعث میشد سریع خوابم نبره
واقعا یسری شب ها فکر نمیکردم که به صبح برسم و بتونم بیدار بشم
و چقدر سر این زود خوابیدن من حرص خوردم، مخصوصا موقع نهاییا و مخصوصا دهم
یادمه دهم، ساعت ۱۰ میرفتم که بخوابم ولی ساعت ۲ واقعا خوابم میبرد. از ساعت ۱۰ تا ۲ شب، بی کیفیتترین و سبکترین خواب ممکن رو داشتم. با هر غلت زدن از خواب بیدار میشدم، نفسم تنگ بود و واقعا میخواستم سرم رو بکوبم به دیوار
چقدر به خودم فحش میدادم که بابا بگیر بخواب دیگه
و در نهایت چی شد ؟ دهم رو کلا حذف کردن 🙂
هعی خدایا
با یه غروری به خودم میگفتم که تو کنکور و جنگ رو پشت سر گذاشتی، دیگه مگه مشکلی میمونه که از پسش بر نیای ؟
بله؛ هزااار تا مشکل دیگه هست که کنکور در برابرشون هیچه