۸ / اردو
دیروز سارا با دوستش زهرا رفتن اردو
تا فردا ظهر تو یه اردوگاه اطراف تهران هستن
من و زینب ( خواهر زهرا ) هم میخواستیم بریم ولی گفتن که تا کلاس دهم رو میبریم
سارا با کلی ذوق وسایلش رو جمع کرد و خوراکی خرید و صبح دیروز راه افتادن به سمت اردوگاه
برای من و زینب هم کلی ویدئو مسیج فرستادن، ولی تو اردوگاه آنتن نداشتن و دیگه خبری ازشون نبود تا عصر که ۵ دقیقه با هم حرف زدیم
ماشالا خیلی خوش گذشته بهشون، استخر و پینت بال و تیراندازی و ...
و گفتن که یه دختری اومده که دانشجوعه 😑 دیگه با مسئولش صحبت کردیم گفتن نه ایشون کمک مربی هستن و بچه ها رو مدیریت میکنن...
ولی خب سارا گفت که با خواهرش اومده و کلی هم داره بازی میکنه
خیلی ناراحت شدیم 🫠 به زینب میگم ما خیلی قانون مدار بازی درآوردیم اصلا شاید صبح با سارا و زهرا میرفتیم راهمون میدادن و ما هم میرفتیم
خلاصه که قسمت نشد بریم
دیروز کل اتاق رو مرتب کردم و هنوز اتاق مرتب مونده 💆🏻♀️ برخلاف وقتایی که سارا بود اما جای سارا واقعا خالیه 🥲
فکر کنم وقتی هم بیاد انقدر خسته هست که یه روز کامل رو بخوابه و وقت نکنیم با هم حرف بزنیم