۹
کلاس دوم که بودم یه دوست داشتم که خیلی صمیمی شده بودیم و یادمه که هر شب با هم تلفنی صحبت میکردیم مثلا ۹ شب به هم زنگ میزدیم و صحبت میکردیم و حتی پشت تلفن بازی میکردیم 😂 دقیق یادم نیست ولی فکر کنم فروشنده بازی بود، یعنی میشستیم پشت کامیپوتر و از هم سفارش غذا میگرفتیم
الان که فکر میکنم خیلی برام جالبه و البته باعث میشه خندم بگیره
کلاس سوم نمیدونم چی شد که با هم قهر کردیم و تا آخر دبستان با دو نفر دوست بودم که با اون ها هم در تماس بودم
از مدرسه میومدم، ناهار میخوردم و به دوستم زنگ میزدم و صحبت میکردیم
و انقدر زنگ میزدم که حتی الان هم شماره خونهشون رو یادمه و حفظم
خیلی دوست های خوبی بودن
یکی از حسرت هام اینه که سال ششم با کرونا تموم شد و من نتونستم با دوست هام خداحافظی کنم یا عکس یادگاری بگیرم
تو دبیرستان که واقعا بهم سخت گذشت برای دوست پیدا کردن
بچه ها خیلی متفاوت شده بودن، دیگه اون بچه های معصوم دبستانی نبودن
فحش هایی که میدادن رفتار هایی که داشتن خیلی عجیب بود برام در کل تفاوت اخلاقی زیادی داشتیم
مجازی تحمل کردن اینطور بچه ها خیلی راحت تر بود وقتی حضوری شد واقعا سخت میگذشت بهم
حتی یادمه که کلاس نهم یه روز اومدم خونه و کلی گریه کردم و گفتم که من دیگه نمیخوام برم مدرسه. مامانم بنده خدا خیلی تعجب کرده بود و نگران شد و گفت باشه نرو ( البته که وایساد تا شب و باهام حرف زد و فردا مثل قبل رفتم مدرسه 😂 )
اما همیشه این حس رو داشتم که من مثل بقیه نیستم چیزهایی برای اونا مهمه که برای من نیست و بالعکس
با این حال با سه نفر دوست شدم از لحاظ اخلاقی و اعتقادی زمین تا آسمون با هم فرق داشتیم و هر چهارتامون یه جهتی داشتیم
ولی کنار هم خوش میگذشت و خیلی حرف میزدیم و میخندیدیم و حضور اونها باعث شد که راحت تر سال نهم رو تموم کنم
وقتی اومدم دهم با یکی از اون دوستها - آتوسا - هم رشته و هم کلاس شدم ( داستان آتوسا و قهر باهاش مفصله و بعدا تعریف میکنم )
دهم با پرگل آشنا شدم و یازدهم باهاش دوست شدم، وقتی که فکر میکردم بعد از آتوسا دیگه بدبخت شدم و هیچ دوستی ندارم و دیگه توانایی دوست پیدا کردن ندارم، دقیقا همون موقع پرگل شد بغل دستیم و باهم دوست شدیم
از اون دوستی هایی که اولش هیچ برنامه ای براش نداری و تلاشی براش نمیکنی و بعد از دو ماه میبینی که اوه چقدر با هم صمیمی شدیم ما
بعدش با سُها دوست شدیم و بعدتَرش واشقانیجان اومد مدرسه ی ما
یه اکیپ چهارنفره که واقعا واقعا بهترین دوست های من بودن
و سال یازدهم و دوازدهم خیلی بهم خوش گذشت مخصوصا یازدهم که با راحتی بیشتری حرف میزدیم سر کلاس
سال دوازدهم آزادیمون کمتر شد ولی خب بازم حرف میزدیم سرکلاس و هر هفته یکشنبه ها معلم جغرافیا ما رو میخواست بندازه بیرون 😂🚶🏻♀️
اول پرگل و دوم من خیلی صحبت میکردیم و سها و واشقانی جان بیشتر گوش میدادن
اما معلم ها و بچه ها کلا فکر میکنن من یه آدم ساکت و آرومم بخاطر همین وقتایی که من صحبت میکردم هم به پرگل گیر میدادن 🫠
* من اولش واقعا آروم و ساکتم ولی وقتی صمیمی بشم به شدت صحبت میکنم *
درسته که حالا با سها قهر کردیم و من موندم و پرگل و واشقانی جان، ولی واقعا بهترین سال های عمرم رو رقم زدن
و از سها هم نمیتونم متنفر باشم چون وقتی فکر میکنم بهش یاد اون دو سالی میوفتم که خیلی خندیدیم 🥲