ستاره

ستاره‌ای در کران

  • خانه
  • پروفایل
  • آرشیو
  • نوشته‌ها

۱۶

سه شنبه ۱۷ شهریور ۱۴۰۵، 16:41

چه آسمون غرنبه‌ایه 🥺🤌🏼

واقعا صدای رعد و برق رو دوست دارم

با اینکه یکمم میترسم و احساس میکنم بمبه ولی دوسش دارم 🫠

کاش بارون هم بیاد

آسمون
nrgs

۱۵ / داستان یاس

سه شنبه ۱۷ شهریور ۱۴۰۵، 15:20

https://virgool.io/@parvaa/%D9%87%DB%8C%D8%A7%D9%87%D9%88%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D8%A7%D8%B1-%D8%AD%DB%8C%D8%A7%D8%B7-zgc29jjmlze8

لینک داستانی که واسه یاس نوشتم 🙂🫠

اگه دوست داشتید بخونید

یاس
nrgs

۱۴ / یاس 💘

سه شنبه ۱۷ شهریور ۱۴۰۵، 15:16

کلاس هشتم که بودم از اسم یاس خیلی خوشم اومد

خیلی اسم نازیه و مگولی و اکلیلیه 🤌🏼✨️

قطعی گفتم که اسم دخترم رو یاس میذارم

و تو جنگ بود فکر کنم، خواب دیدم که یه دختر کوچولو دارم

پیراهن چهارخونه‌ای پوشیده بود، موهاشم دوگوشی بسته بود اگه درست یادم باشه

و داشت از یه پله‌ای بالا می‌رفت و من مراقبش بودم

خیلی خواب واقعی بود

حتی تن یاس گرما داشت و من حسش میکردم

یادمه که یاس رو بغل کردم خیلی کوچولو و و ظریف بود

فکر کنم ۲ سال و نیم‌ش بود

و تو خواب بهم الهام شد که این یاسه و دختر تو

وقتی از خواب بیدار شدم واقعا احساس می‌کردم یه بچه دارم و باید بگردم دنبالش 🫠😂

میگم به شدت واقعی بود خوابه

بعد از اون خواب دیگه بدون هیچ شکی گفتم اسم دخترم یاسه

یه چیز عجیب که الان یادم افتاد

کلاس نهم تو مدرسه، کلاس داستان نویسی برامون گذاشتن و من شرکت کردم

باید یه داستان می‌نوشتیم در مورد تیمارستان و بیمار روانی

و حالا من چه داستانی نوشتم ؟ 😂 داستان یاس و مادرش که پدر یاس مشکل روانی داره و تیمارستان بستریه

بعد از ۳ سال پدر یاس میتونه از تیمارستان مرخصی بگیره و به یه مهمونی بره

که از قضا تو اون مهمونی یاس و مادرش هم هستن - یاس سه ساله‌ست -

پدر یاس خیلی عصبیه که نتونسته پیش زن و بچه‌ش باشه و عصبیه که بهش میگن روانی و مشکل دار

پس تصمیم میگیره کل اون خونه رو با مهمون‌هاش آتیش بزنه 🙂

چرا باید یه همچین داستانی بنویسم آخه ؟ 😂😭

البته آخرش رو - که پدر یاس آتیش میزنه خونه رو - دوستم پیشنهاد داد

ولی خب من چرا باید قبول کنم ؟

چطور دلم اومد یاس و مادرش رو بکشم آخه ؟ 😭😂

یاس
nrgs

۱۳ / پاییز زودهنگام

سه شنبه ۱۷ شهریور ۱۴۰۵، 14:43

از صبح هوا ابریه 🫠

هوای ابری رو خیلی دوست دارم ولی دلم میخواد بشینم گریه کنم

۱) نمیخوام از خانواده‌م بد بگم، ولی از اینکه بین مامان و بابام قرار بگیرم خوشم نمیاد

نمیخوام من تایید کننده یا رد کننده ی رفتار اونا جلوی یکی دیگه‌شون باشم

دوست ندارم که یکی‌شون بگه اون اینطوریه و من اون لحظه مجبور شم تایید کنم

دوست ندارم قبول کنم که بابام یا مامانم داره اشتباه میکنه

تو دلم قبول دارما ولی نمیخوام جلوی کسی غیر از خودش تایید کنم

احساسم میکنم یه کار بد دارم انجام میدم، واقعا حس گناه دارم 🚶🏻‍♀️

۲) دیروز رفتم پیش مشاور برای خودشناسی و خودشناسی هم برای همون امری که هنوز نمیتونم بگم ولی ذهنم رو خیلی درگیر کرده

خوب بود، خانوم مهربونی به نظر می‌رسید

سه تا تست هم گفت که باید بزنم، یکی‌ش رو تو خونه دوتاش رو هم فردا باید برم حضوری بزنم

۳) هوا که ابریه حس پاییز و اول مدارس رو بهم میده

الان ساعت رو دیدم، نزدیک ۳

یه لحظه احساس کردم که باید بخوابم و ساعت ۵ پاشم و درس بخونم

وای چه دورانی بودا

به این فکر میکنم که سه ساال عصر ها به زور از خواب بیدار شدم تا درس بخونم

الان که میبینم چقدر سختی کشیدم 🚶🏻‍♀️

امیدوارم قدر نتیجه‌ش رو بدونم و چند سال بعد هم یادم باشه که چه سختی هایی کشیدم تا به اونجا برسم

۴) الان دیدم پست کادو رو دوباره ارسال کردم 🥸

ولی چون کامنت داره نمیخوام پاکش کنم 🥲

۵) فردا میرم سیمکارت‌م رو میگیرم، اولش فکر کردم زدم تحویل درب منزل، بخاطر همین تقریبا یه هفته منتظر موندم که بیاد

بعد دیشب زنگ زدم به همراه اول گفت که تحویل حضوری زدی شما

دیگه خلاصه یه هفته الکی معطل شدم

دوست دارم زودتر اون شماره بیاد، هم احساس بزرگ بودن میکنم با این سیمکارت جدید و هم دیگه نمیخوام یسری افراد که از سال هفتم شماره‌ی الانم رو دارن دیگه داشته باشنش

دوست دارم دوست های واقعی‌م داشته باشن

شایدم عجیب باشه، نمیدونم

۶) در کل یه حال عجیبی‌م از یه طرف هیجان دارم واسه نتایج کنکور از یه طرف میترسم از طرف دیگه استرس مصاحبه ی فرهنگیان رو دارم

از یه طرف دیگه از دو روز بعد از کنکور خونه‌مون یکم متشنج شده - نه بد و افتضاح -

قرار بود بعد از کنکور اینور اون‌ور بریم ولی خب فعلا که جایی نرفتیم

احتمالا هفته‌ی آخر شهریور بریم مشهد

نتایج کنکور همون زمانی که مشهدیم منتشر میشه

فعلا گفتم تو حرم نتایج رو میبینم و اول هم خودم میبینم بعدا به بقیه میگم

امیدوارم که از اون روز از حرم خوشحال برگردم

۷) واسه انتخاب رشته از دیشب خیلی فکر کردیم و دیدیم که به یه مشاور نیازه

از زینب هم پرسیدم گفت دفترچه‌ی انتخاب رشته خیلی پیچیده‌ست بهتره که مشاور داشته باشی

و خب ما برگشتیم دوباره پیش خانه‌زر 🫠

هر مرحله میگم خدایا دیگه قرار نیست این زن رو ببینم ؟

ولی انگاری تمومی نداره

ایشالا که بعد از انتخاب رشته دیگه نبینمش 💆🏻‍♀️

۸) دارم سریال عشق گره خورده‌ی ما رو میبینم. خوبه خوشم میاد

واقعا از 'جونگ هه این ' خوشم میاد

کارکتر های بامزه و جالبی رو بازی کرده

تو بازیگر های زن کره‌ای هم از ' شین هه سان ' خوشم میاد

یه قسمت هم از انیمه‌ای که پرگل معرفی کرده بود رو دیدم، ولی خوشم نیومد از ظاهرش

روزمره درس فیلم
nrgs

۱۲ / کادو

جمعه ۱۳ شهریور ۱۴۰۵، 23:38

اگه درست یادم باشه اواخر تیر ماه بود که به سارا گفتم من دسته گل بافتنی میخوام، برام بباف

سارا هم شروع کرد به بافتن، آروم آروم پیش می‌رفت

و اولش قرار بود که همین‌طوری بهم بده ولی بعد گفت واسه تولدت میدم بهت

و بالاخره دیروز گل های بافته شده رو برد گل‌فروشی و کاغذ پیچیدن و عطر زدن (🥺🤌🏼)

واقعا قشنگ ترین و با ارزش ترین هدیه ی زندگی‌م بود

یه دسته گل دائمی و همیشگی که آبجی‌کوچولو برام بافته

امیدوارم این کار بشه سنت سارا و هر سال ( اگه بشه مقلا هر ماه که حیلی خوبه 😁) چیز میزای قشنگ برام ببافه

تو گل ها به نظرم گل لاله جزو قشنگ‌ترین هاست، مخصوصا لاله ی سفید

روزمره سارا
nrgs

۱۲ / کادو

جمعه ۱۳ شهریور ۱۴۰۵، 23:36

اگه درست یادم باشه اواخر تیر ماه بود که به سارا گفتم من دسته گل بافتنی میخوام، برام بباف

سارا هم شروع کرد به بافتن، آروم آروم پیش می‌رفت

و بالاخره دیروز گل های بافته شده رو برد گل‌فروشی و کاغذ پیچیدن و عطر زدن (🥺🤌🏼)

واقعا قشنگ ترین و با ارزش ترین هدیه ی زندگی‌م بود

یه دسته گل دائمی و همیشگی که آبجی‌کوچولو برام بافته

امیدوارم این کار بشه سنت سارا و هر سال چیز میزای قشنگ برام ببافه 😁

تو گل ها به نظرم گل لاله جزو قشنگ‌ترین هاست، مخصوصا لاله ی سفید

روزمره سارا
nrgs

۱۱ / به هم ریخته

سه شنبه ۱۰ شهریور ۱۴۰۵، 11:3

خیلی چیز ها هست که میخوام بگم تا موندگار بشه و یادم نره

از طرفی دیروز تولدم بود و ۱۸ ساله شدم، راستش هیچ کاری نکردیم در واقع کردیما ولی خب اون روزش نه

فقط مامانم بهم تبریک گفت ( دیشب البته سیمکارت دائمی خریدیم )

دوست داشتم برای تولدم هم یه پیام جدا بذارم

اما خب از بعد از کنکور یسری اتفاق افتاد و یه جوری سریع داره پیش میره که هنوز تو شوکم

فکر میکردم بعد از کنکور تا لنگ ظهر بخوابم و هیچ کاری نکنم

اما صبح ها تقریبا ۹ تا ۱۰ بیدار میشم، غذا میذارم، یکم کتاب میخونم و همه‌ش دارم فکر میکنم به اون موضوع

امیدوارم که فقط خوب پیش بره و به یه آرامش روانی برسم

احساس میکنم خیلی زود بزرگ شدم و مسئولیت افتاد گردنم

از یه طرف اینکه میخوام کار خونه یاد بگیرم و از یه طرف مصاحبه ی فرهنگیان که هنوز هیچ کاری براش نکردم و بعدش هم که اون موضوع که به خودی خودش بد نیستا ولی بار سنگینی داره 🫠

روزمره
nrgs

۱۰ / پرگل

دوشنبه ۲ شهریور ۱۴۰۵، 16:32

دهم که با آتوسا وارد مدرسه ی جدید شدم

من واقعا گوشه گیر و تنها بودم، به جز آتوسا خیلی با کسی صحبت نمیکردم و پیش قدم نمیشدم

یه روز آتوسا پرگل رو دید و با هم حرف زدن و بعد زنگ ناهار رو سه تایی با هم رفتیم

بیشتر پرگل و آتوسا با هم حرف زدن

از پرگل خوشم اومد یه دختر پر انرژی و خوش صحبت

دقیقا عکس من و شاید چیزی که دوست داشتم باشم

دقیق نمیدونم کدوم رفتار رو بیشتر دوست دارم ساکت و آروم یا خوش مشرب و پرهیجان ؟

آخه چیزی که هست من واقعا منزوی و اینا نیستم یعنی تو یه جمع صمیمی اتفاقا خیلی شلوغ کاری میکنم و صحبت میکنم و.. اما تا جمع صمیمی رو پیدا کنم خیلی طول میکشه و این روند صمیمی شدنه اذیتم میکنه بخاطر همین از کسایی که راحتن و زود میتونن صمیمی شن خوشم میاد و شاید غبطه بخورم بهشون

آشنایی من و پرگل تو سال دهم در همین حد بود و بعض موقع ها هم رو میدیدم

وقتی سال یازدهم با آتوسا قهر کردم و کلاسم رو عوض کردم، اومدم تو کلاس پرگل و پرگل همون روز پیش من نشت و من تنها نبودم

خیلی اون روز خوشحال شدم چون واقعا میترسیدم که وارد یه کلاسی بشم که غریبه‌ن همه و نمیشناسمشون و تنها بمونم

و از همون روز بیشتر با پرگل حرف زدم، هم خودش رو و هم دوستی باهاش رو دوست داشتم ( و دارم )

سال یازدهم بیشتر میخندیدیم و حرف میزدیم ولی سال دوازدهم خیلی دردودل میکردیم با هم

و خب یکی از زنگ های خیلی قشنگ بود برام

واقعا آرزو میکردم که معلم نیاد و بقیه بچه ها هم برن بیرون و درس بخونن و من و پرگل بتونیم راحت با هم حرف بزنیم

البته که وسط حرف زدنمون خانه زر ( مشاورمون ) خیلی اذیت میکرد و هی تذکر میداد که شما دوازدهمی هستید باید درس بخونید و از لحظه لحظه‌تون استفاده کنید ....

دلم تنگ میشه واسه اون روز ها 🥲

دوست
nrgs

۹

دوشنبه ۲ شهریور ۱۴۰۵، 16:17

کلاس دوم که بودم یه دوست داشتم که خیلی صمیمی شده بودیم و یادمه که هر شب با هم تلفنی صحبت میکردیم مثلا ۹ شب به هم زنگ میزدیم و صحبت میکردیم و حتی پشت تلفن بازی میکردیم 😂 دقیق یادم نیست ولی فکر کنم فروشنده بازی بود، یعنی میشستیم پشت کامیپوتر و از هم سفارش غذا می‌گرفتیم

الان که فکر میکنم خیلی برام جالبه و البته باعث میشه خندم بگیره

کلاس سوم نمیدونم چی شد که با هم قهر کردیم و تا آخر دبستان با دو نفر دوست بودم که با اون ها هم در تماس بودم

از مدرسه میومدم، ناهار میخوردم و به دوستم زنگ میزدم و صحبت میکردیم

و انقدر زنگ میزدم که حتی الان هم شماره خونه‌شون رو یادمه و حفظم

خیلی دوست های خوبی بودن

یکی از حسرت هام اینه که سال ششم با کرونا تموم شد و من نتونستم با دوست هام خداحافظی کنم یا عکس یادگاری بگیرم

تو دبیرستان که واقعا بهم سخت گذشت برای دوست پیدا کردن

بچه ها خیلی متفاوت شده بودن، دیگه اون بچه های معصوم دبستانی نبودن

فحش هایی که می‌دادن رفتار هایی که داشتن خیلی عجیب بود برام در کل تفاوت اخلاقی زیادی داشتیم

مجازی تحمل کردن اینطور بچه ها خیلی راحت تر بود وقتی حضوری شد واقعا سخت می‌گذشت بهم

حتی یادمه که کلاس نهم یه روز اومدم خونه و کلی گریه کردم و گفتم که من دیگه نمیخوام برم مدرسه. مامانم بنده خدا خیلی تعجب کرده بود و نگران شد و گفت باشه نرو ( البته که وایساد تا شب و باهام حرف زد و فردا مثل قبل رفتم مدرسه 😂 )

اما همیشه این حس رو داشتم که من مثل بقیه‌ نیستم چیزهایی برای اونا مهمه که برای من نیست و بالعکس

با این حال با سه نفر دوست شدم از لحاظ اخلاقی و اعتقادی زمین تا آسمون با هم فرق داشتیم و هر چهارتامون یه جهتی داشتیم

ولی کنار هم خوش می‌گذشت و خیلی حرف میزدیم و میخندیدیم و حضور اون‌ها باعث شد که راحت تر سال نهم رو تموم کنم

وقتی اومدم دهم با یکی از اون دوست‌ها - آتوسا - هم رشته و هم کلاس شدم ( داستان آتوسا و قهر باهاش مفصله و بعدا تعریف میکنم )

دهم با پرگل آشنا شدم و یازدهم باهاش دوست شدم، وقتی که فکر میکردم بعد از آتوسا دیگه بدبخت شدم و هیچ دوستی ندارم و دیگه توانایی دوست پیدا کردن ندارم، دقیقا همون موقع پرگل شد بغل دستی‌م و باهم دوست شدیم

از اون دوستی هایی که اولش هیچ برنامه ای براش نداری و تلاشی براش نمیکنی و بعد از دو ماه میبینی که اوه چقدر با هم صمیمی شدیم ما

بعدش با سُها دوست شدیم و بعدتَرش واشقانی‌جان اومد مدرسه ی ما

یه اکیپ چهارنفره که واقعا واقعا بهترین دوست های من بودن

و سال یازدهم و دوازدهم خیلی بهم خوش گذشت مخصوصا یازدهم که با راحتی بیشتری حرف میزدیم سر کلاس

سال دوازدهم آزادی‌مون کمتر شد ولی خب بازم حرف میزدیم سرکلاس و هر هفته یکشنبه ها معلم جغرافیا ما رو میخواست بندازه بیرون 😂🚶🏻‍♀️

اول پرگل و دوم من خیلی صحبت میکردیم و سها و واشقانی جان بیشتر گوش میدادن

اما معلم ها و بچه ها کلا فکر میکنن من یه آدم ساکت و آرومم بخاطر همین وقتایی که من صحبت می‌کردم هم به پرگل گیر میدادن 🫠

* من اولش واقعا آروم و ساکتم ولی وقتی صمیمی بشم به شدت صحبت میکنم *

درسته که حالا با سها قهر کردیم و من موندم و پرگل و واشقانی جان، ولی واقعا بهترین سال های عمرم رو رقم زدن

و از سها هم نمیتونم متنفر باشم چون وقتی فکر میکنم بهش یاد اون دو سالی میوفتم که خیلی خندیدیم 🥲

دوست
nrgs

۸ / اردو

دوشنبه ۲ شهریور ۱۴۰۵، 15:50

دیروز سارا با دوستش زهرا رفتن اردو

تا فردا ظهر تو یه اردوگاه اطراف تهران هستن

من و زینب ( خواهر زهرا ) هم می‌خواستیم بریم ولی گفتن که تا کلاس دهم رو می‌بریم

سارا با کلی ذوق وسایل‌ش رو جمع کرد و خوراکی خرید و صبح دیروز راه افتادن به سمت اردوگاه

برای من و زینب هم کلی ویدئو مسیج فرستادن، ولی تو اردوگاه آنتن نداشتن و دیگه خبری ازشون نبود تا عصر که ۵ دقیقه با هم حرف زدیم

ماشالا خیلی خوش گذشته بهشون، استخر و پینت بال و تیراندازی و ...

و گفتن که یه دختری اومده که دانشجوعه 😑 دیگه با مسئولش صحبت کردیم گفتن نه ایشون کمک مربی هستن و بچه ها رو مدیریت میکنن...

ولی خب سارا گفت که با خواهرش اومده و کلی هم داره بازی میکنه

خیلی ناراحت شدیم 🫠 به زینب میگم ما خیلی قانون مدار بازی درآوردیم اصلا شاید صبح با سارا و زهرا میرفتیم راه‌مون میدادن و ما هم میرفتیم

خلاصه که قسمت نشد بریم

دیروز کل اتاق رو مرتب کردم و هنوز اتاق مرتب مونده 💆🏻‍♀️ برخلاف وقتایی که سارا بود اما جای سارا واقعا خالیه 🥲

فکر کنم وقتی هم بیاد انقدر خسته هست که یه روز کامل رو بخوابه و وقت نکنیم با هم حرف بزنیم

دوست
nrgs
صفحه قبل صفحه بعد
© ستاره
طراح قالب: وبلاگ :: webloog
جدیدترین‌ها
  • چهارشنبه ۲۲ مهر ۱۴۰۵
  • چهارشنبه ۲۲ مهر ۱۴۰۵
  • ۳۳ / شاگرد قشنگم یکشنبه ۱۹ مهر ۱۴۰۵
  • ۳۲ / آخرین بار پنجشنبه ۱۶ مهر ۱۴۰۵
  • ۳۱ / الکی² شنبه ۱۱ مهر ۱۴۰۵
  • ۳۰ / الکی شنبه ۱۱ مهر ۱۴۰۵
  • ۲۹ / رتبه‌ی کنکور شنبه ۱۱ مهر ۱۴۰۵
  • ۲۸ شنبه ۱۱ مهر ۱۴۰۵
  • ۲۷ سه شنبه ۷ مهر ۱۴۰۵
  • ۲۶ / ذوق زیاد جمعه ۳ مهر ۱۴۰۵
  • ۲۵ / اول مهر سه شنبه ۳۱ شهریور ۱۴۰۵
  • ۲۴ / چرا اینطوریه ؟ سه شنبه ۳۱ شهریور ۱۴۰۵
برچسب‌ها
  • روزمره (13)
  • درس (12)
  • معلم (6)
  • دوست (4)
  • یاس (3)
  • سارا (3)
  • همینطوری (3)
  • آشپزی (2)
  • الیس (1)
  • آسمون (1)
  • فیلم (1)
آرشیو
  • مهر ۱۴۰۵
  • شهریور ۱۴۰۵
  • مرداد ۱۴۰۵
دوستان
  • پرگل🌻
  • یگانه 🎐
امکانات

آمارگیر وبلاگ

ساخت کد موزیک